مادر مرده، مفهومی است که به تصویری از مادر، که در ذهن کودک به دنبال افسردگی مادر شکل می‌گیرد، اشاره دارد. این تصویر به طرز بی‌رحمانه‌ای، یک ابژه زنده که منبع سرزندگی برای کودک بوده است، را به یک تصویر سرد، ناموزون و عملا بی‌جان تبدیل می‌کند، که عمیقا بر سرمایه گذاری روانی روی ابژه، و روابط ابژه بیماران در آینده تاثیر می‌گذارد… .

مادر مرده ، مادری است که زنده می‌ماند اما از نظر روانی، برای کودک مرده است (گرین، ۱۹۸۳).

“در هر صورت، غم مادر و کاهش علاقه او به نوزاد، پیش زمینه شکل‌گیری ذهنیت مادر مرده است.” کودک ناگهان عشقش را از دست می‌‌دهد؛ یک دگرگونی در دنیای نوزاد صورت می‌گیرد که منجر به یک فاجعه روانی می‌شود: به دنبال از دست دادن عشق، معنی نیز از دست می‌رود؛ برای کودک دیگر هیچ چیزی معنی ندارد.

در هر صورت، نوزاد نیاز دارد که در یک زندگی بدون معنی دوام بیاورد و به خاطر همین، ممکن است، اجبار به تخیل کردن و یا اجبار به تفکر در او ایجاد شود (که موجب ارتقا رشد عقلانی می‌شود). یک حفره در دنیای روانی کودک وجود دارد، اما این ممکن است با یک “سینه وصله پینه شده” پنهان شده باشد … خلاقیت هنری و تعقل ثمربخش، می‌تواند پیامد عقده مادر مرده باشد. اما این بدون پرداخت هزینه امکان پذیر نیست: فرد “در نقطه خاصی از زندگیش یعنی زندگی عشقیش آسیب‌پذیر باقی می‌ماند. در این مورد دوم (یعنی در عدم ظرفیت برای عشق) است که همسان سازی با مادر مرده بیشتر آشکار می‌شود.

از این رو عشق امکان پذیر نیست… عدم امکان سهیم شدن. فرد فعالانه به دنبال انزوا می‌گردد، زیرا که این وهم را در او ایجاد می‌کند که مادر مرده او را تنها گذاشته است. گرین معتقد است در همه موارد یک پسرفت به مرحله آنال و استفاده از واقعیت به عنوان دفاع وجود دارد: “فانتزی، باید فقط فانتزی باشد.”

“بیمار شدیدا به روانکاوی وابسته است (به روانکاوی بیشتر از روانکاو). فقدان شور و اشتیاق در انتقال، توسط علاقه به حقیقت توجیه می‌شود: اگرحتی نشانه‌ای از اغواگری وجود داشته باشد “در حوزه کنکاش عقلانی” است. و هنوز، بعد از همه چیزهایی که گفته شد و انجام شد… می‌توان چیز دیگری نیز در انتقال کشف کرد: “پشت عقده مادر مرده، پشت سوگواری تهی، می‌توان برای لحظه‌ای بسیار کوتاه، شور و اشتیاق دیوانه‌واری را دید، برای آنچه او هست و باقی خواهد ماند، یعنی ابژه‌ای، که سوگواری کردن برای او، تجربه ای غیر ممکن است”.