پیشنهاد و تحلیل فیلم: سارا امین الرعایا و پدرام محسنیان

مفاهیم روانکاوانه:


Traumatic experienceتجربه آسیب زا

Fear ترس

Rape تجاوز

Powerlessness ناتوانی

Protection مراقبت / محافظت

Repression سرکوب

Revengeانتقام

Rage خشم/غیظ

Pedophile بچه باز

Perversionانحراف جنسی

Lonelinessاحساس تنهایی

Fear of Lossترس از دست دادن

Acceptanceپذیرش

Re-Traumatization تجربه آسیب روحی مجدد

Self-Cohesion انسجام خود

Psychosis سایکوز

Rejectionطرد

Omnipotence همه توانی

Love عشق

Fidelity وفاداری

Isolationانزوا

Emotional Detachment جداشدگی عاطفی

Defensible Urgeمیل زیاد به دفاع کردن

Isolate of Affect جداسازی عاطفه

Regret پشیمانی

Identificationهمانند سازی

Denial انکار

Fantasy of Controlفانتزی کنترل کردن

Schizoid Defensesدفاع های اسکیزوئید

Loss از دست دادن، فقدان

Grief سوگ

Betrayalخیانت

Identification with aggressor همانند سازی با پرخاشگر

Nervous Breakdown فروپاشی روانی

Fantasy فانتزی

Envy حسادت/غبطه

یک دارم جنایی رازآلود

کارگردان : Clint Eastwood

سایر آثار هنرمند :

The eager sanction (1975)

The outlaw Josey Wales (1976)

Honkytonk man (1982)

Unforgiving (1992)

A perfect world (1993)

The bridges of Madison county (1995)

Absolute power (1997)

Midnight in garden of good and evil (1997)

True crime (1999)

Blood work (2002)

Million dollar baby (2004)

Flags of our father (2006)

Letters to iwo  Jima  (2006)

Changeling (2008)

Gran Torino (2008)

Invictus (2009)

Hereafter (2010)

J Edgar (2011)

American sniper (2014)

Sully (2016)

The mule (2018)

جوایز و نامزدی ها :

اسکار ۲۰۰۴

نامزد : بهترین فیلم ؛ بهترین کارگردان ؛ بهترین فیلمنامه ؛ بهترین هنرپیشه نقش مکمل زن

برنده : بهترین هنرپیشه نقش اول مرد ؛ بهترین هنرپیشه نقش مکمل مرد

گلدن گلوب ۲۰۰۴

نامزدی : بهترین فیلم ؛ بهترین کارگردان ؛ بهترین فیلمنامه ؛

برنده : بهترین هنرپیشه نقش اول مرد ؛ بهترین هنرپیشه نقش مکمل مرد

بفتا ۲۰۰۴ :

نامزدی :  بهترین هنرپیشه نقش اول مرد ؛ بهترین هنرپیشه نقش مکمل مرد ؛ بهترین هنرپیشه نقش مکمل زن

کن ۲۰۰۳ :

نامزد : نخل طلا برای  بهترین کارگردانی

IMDb rating : 7.9

سایت IMDb

داستان فیلم :

سه پسربچه که در یکی از خیابان‌های آمریکا مشغول بازی در خیابان و حک کردن نام‌شان روی یک بلوک بتنی خیس هستند، آغاز می‌شود. ناگهان دِیْو بویل به دست کودک‌دزدانی ربوده می‌شود، ۳ روز متوالی مورد تجاوز جنسی دو مرد قرار می‌گیرد، تا آن که فرار می‌کند. داستان به ۲۵ سال بعد سفر می‌کند که دیو (با بازی تیم رابینز)، به خاطر مورد تجاوز واقع شدن در کودکی به شخصی گوشه‌گیر و منزوی و بیمار تبدیل شده و علی‌رغم آن که ازدواج کرده و یک فرزند دارد ولی هنوز آثار روانی تجاوز در کودکی بر او باقی مانده؛ جیمی مارکوم (با بازی شان پن) یک تبهکار با سابقه کیفری است؛ و شون دوین (با بازی کوین بیکن) پلیس شده‌است …..

تحلیل روانکاوانه فیلم رودخانه مرموز

داستان رودخانه مرموز حول محور زندگی سه شخصیت مرد می گردد که در کودکی شان اتفاق هولناکی را تجربه کرده اند و هر یک واکنش متفاوتی نسبت به آن داشته اند که در واقع  توانایی آنها برای کنار آمدن را به چالش کشیده است. فیلم با صحنه ای شروع می شود که سه پسر بچه با هم در حال بازی هستند. ناگهان ، مردی که وانمود می کند افسر پلیس است، از ماشینی پیاده می شود و بچه ها را متهم به تخریب اموال عمومی می کند و از آنها آدرس خانه شان را می خواهد ، جیمی و شان با دست نشان می دهند که خانه شان در همین خیابان است اما دیو در خیابان دیگری زندگی می کند. به همین خاطر این مرد دیو را به ماشینش هدایت می کند تا با مادر او صحبت کند. دیو با اضطراب و ترس وارد ماشین می شود و دو کودک دیگر فقط نظاره گر این اتفاق هستند و هیچ کدام نمی توانند اعتراضی بکنند. کودک ربایی و تجاوز برای دیو تبدیل به یک تجربه آسیب زا می شود که سالها بعد همچنان با آن درگیر است. جیمی و شان هم، چنین تجربه ای برایشان نوعی تروما به حساب می آمده است که نتوانسته اند از دوست خود به خوبی محافظت کنند و در عین حال نسبت به نجات پیدا کردن در آن اتفاق احساس گناهی را به دوش می کشند.( Traumatic Experience, Fear, Rape, Powerlessness, Pedophile, Perversion).

یکی دیگر از مفاهیم اصلی که در فیلم به آن پرداخته شده ، موضوع انتقام است. بعد از گذشت ۲۵ سال از زندگی شان با کشته شدن دختر جوان جیمی هر سه دوست دوباره دور هم جمع می شوند: شان به عنوان کارآگاه جنایی در حال کار بر روی پرونده ، جیمی به دنبال انتقام گرفتن و دیو که به تدریج به عنوان مظنون اصلی شناخته می شود. در فیلم شاهد تأثیر اتفاقات دوران کودکی بر زندگی حال حاضر آنها هستیم. دیو به خاطر اتفاقی که در گذشته برای او افتاده است شخصیتی در هم شکسته، گوشه گیر و مرموزی دارد که به خوبی نمی تواند با دیگران ارتباط برقرار کند. جیمی و شان دچار احساس گناهی هستند که تلاش می کنند از خود و ابژه هایشان محافظت کنند. پلیس شدن شان و بیش از حد محافظت کننده بودن جیمی از خانواده اش که برای برقراری عدالت و گرفتن انتقام، خودش دست به کار می شود، نشان از پاسخ دادن به این احساس گناه است(Guilt, Revenge, Protection).

جیمی

جیمی یکی از سه پسری بود که در صحنه آدم ربایی اوایل فیلم شاهد دزدیده شدن دوستش بود، او به عنوان رئیس یک باند در همان محله بزرگ می شود و مدت کوتاهی به دلیل سرقت زندانی می شود. جیمی برای کنار آمدن با خشم، احساس گناه و کنترل و محافظت کردن از خود با آن افراد خلافکار همانندسازی می کند و بعد مردانگی خود را می خواهد از این طریق تقویت کند. جیمی همدستی به نام ری هریس داشته و زمانی که در زندان بوده است متوجه می شود که ری به او خیانت کرده و او را لو داده است. جیمی ری را به خاطر خطایی که انجام داده است نمی تواند ببخشد و او را می کشد . با این حال ، جیمی برای مقابله با احساس گناه خود خانواده ری که دو پسر دارد، را از نظر مالی حمایت می کند: براندن فردی که عاشق کیتی دختر جیمی است و یک برادر کوچکتر که ظاهرا لال است(Identification with Aggressor, betrayal).

در فیلم ما با جیمی روبرو می شویم که پدر یک خانواده است و در ظاهر تلاش می کند دنیای تبهکاری را کنار بگذارد و آن را در قالب یک مغازه که تجارت کوچک مشروعی است، قرار دهد. دخترش کیتی عاشق براندن است، اما جیمی به رابطه آنها راضی نیست ،بنابراین کیتی و برندان تصمیم می گیرند برای ازدواج به شهر دیگری فرار کنند و شب قبل از اینکه نقشه ی خود را عملی کنند کیتی به شکل مرموزی کشته می شود. جیمی هنگام خروج از کلیسا و بعد از مراسم مذهبی که همراه خانواده اش شرکت کرده است، متوجه کشته شدن دخترش می شود و ناتوانی در پذیرش مرگ کیتی، ناامیدی ، خشم و غم در چهره ی او به خوبی نشان داده می شود. به نظر می رسد که تجربه از دست دادن و فقدان برای جیمی غیر قابل تحمل است، او در مورد آن با دوستش دیو صحبت می کند که نمی تواند برای دخترش گریه کند و  در سوگ از دست دادن او بنشیند. (Acceptance, Loss, Emotional Despair, Rage, Grief).

در صحنه ای دیگر ، جیمی با همسرش آنابت نشسته است و در حال گفتگو با پلیس ها برای پیدا شدن سرنخی از قتل دخترش است. جیمی انگار که همچنان بار احساس گناهی را به دوش می کشد که در کودکی سوار آن ماشین نشده است و توانسته از آن اتفاق نجات پیدا کند و حالا تاوان آن را پس می دهد. او از شان می پرسد: “آیا تا به حال به این فکر کرده ای که چگونه فقط یک انتخاب کوچک می تواند کل زندگی شما را تغییر دهد. من شنیدم مادر هیتلر می خواست او را سقط کند. در آخرین لحظه او نظر خود را تغییر داد. منظور من را می فهمید.” جیمی ادامه می دهد: اگر من یا تو به جای دیوید بویل سوار آن اتومبیل می شدیم چه می شد؟ … اگر آن روز سوار آن ماشین می شدم ، زندگی من چیز دیگری بود.”

جیمی با از دست دادن دخترش دچار خشم زیادی می شود که چطور چنین اتفاقی برای خانواده او افتاده است و تلاش می کند خودش انتقام کشته شدن کیتی را بگیرد. در واقع، او خودش را فرد پر قدرتی مانند پادشاه می داند که حالا نمی تواند به خودش هم اعتراف کند که چقدر آسیب پذیر است و فانتزی همه توانی او دچار تزلزل می شود که چطور نتوانسته است از ابژه های خود مراقبت کند و حالا در صدد جبران آن، این حق را دارد که فردی که گناه کار است را به سزای عملش برساند. به همین خاطر از دوستان خلافکار قدیمی خود برای پیدا کردن قاتل کمک می گیرد تا شرایط را تحت کنترل خود در بیاورد . زمانی هم که با جسد دخترش روبرو می شود دچار احساس شرم نسبت به این مساله می شود که به خوبی از او مراقبت نکرده است و به دختر مرده ی خود قول می دهد که انتقام اش را بگیرد.(Vulnerability, Fantasy of Control, Omnipotence)

کشته شدن کیتی توسط برادر براندن به این خاطر است که این دو برادر با هم رابطه ی خوبی دارند و براندن تنها فردی است که می تواند با او صحبت کند و حرف های برادرش را به دیگران انتقال دهد. رابطه ی براندن با کیتی و رفتن آنها از شهر محل زندگی شان باعث تنها ماندن برادر او  می شود که این مساله می تواند تداعی کننده از دست دادن و ترک شدن توسط پدرشان باشد، برادر براندن، ری نمی تواند از دست دادن براندن و طرد شدنش را تاب بیاورد و خشم خود را از طریق آزار جسمی که به کیتی وارد می کند، بیرون می ریزد (Loneliness, Re-Traumatized, Fear of Loss, Rejection).

دیو

پس از فرار دیو از دست آدم ربایانش ، ما او را به شکل چهره ای سایه وار می بینیم. بعد از پیدا شدن دیو، جیمی و شان را می بینیم که در خیابان پشت پنجره اتاق خواب به دوست خود نگاه می کنند تا مادرش به سرعت پرده را می کشد، انگار که دیو را از دنیا و خودش پنهان می کند و به شکلی آن اتفاق و احساسات مربوط به آن را سرکوب می کند و در تمام این ۲۵ سال آن را انکار می کند(Denial, Repression)

دیو به دلیل ترس از ارتباط و تماس با دیگران جدا شدگی عاطفی را تجربه می کند و عواطف خود را نمی تواند به خوبی نشان بدهد. او از این طریق تلاش می کند که تجربه دردناک تجاوز را دست نخورده در روان خود بسته نگه دارد اما با به قتل رساندن یک مرد متجاوز ، کشته شدن کیتی و مظنون شدن دیگران به او همه ی آن دفاع ها فرو می ریزد و حالتی از سایکوتیک بودن را زمانی که با همسر خود صحبت می کند ، در چشمان او میبینیم که به نوعی دنیای هولناک درونش با واقعیت درهم می آمیزد و به همسرش هم می گوید که دیگر نمی تواند به مغزش اعتماد کند(Schizoid Defenses, Emotional Detachment, Isolate of Affect, Psychosis, Self-Cohesion).

دیو زمانی که به همسر خود اعتراف می کند که چه اتفاقی برای او افتاده است، این حرف را می زند که او زنده مانده اما کسی که از آن زیرزمین بیرون آمده دیگر دیو بویل نبوده است. دیو زمانی که حقیقت را برای همسرش بیان می کند در حال دیدن فیلمی از خون آشام هاست و به نوعی با آنها همانند سازی کرده است، به این خاطر که بعد از تجاوز انگار که در آن زیر زمین کشته شده و بعد با فرارش از آنجا، دوباره زنده شده است ولی دیگر همان پسربچه ی سابق نبوده است و تبدیل به یک هیولا شده است. او می گوید که تمام این سالها تلاش کرده که تظاهر کند فرد دیگری است و چنین اتفاقاتی برای او نیوفتاده است (Identification).

در صحنه های پایانی فیلم، دیو به جیمی اعتراف می کند که او کیتی را نکشته است بلکه مردی را که در حال تجاوز به یک پسر نوجوان بوده  را تا سر حد مرگ کتک زده است. او انگار توانسته است بعد از سالها انتقام خودش را بگیرد اما این مسأله نه تنها برای او آرامش روانی ایجاد نکرده بلکه فقط کابوس او را از آن اتفاق دوباره زنده کرده است. هرچه بیشتر دیو سعی می کند از درک واقعیت خود صحبت کند ، کابوس خود را بیشتر به واقعیت تبدیل می کند. او ناامیدانه در تلاش است تا توضیح دهد که چگونه قربانی این شرایط بوده است اما هیچ کلمه ای برای توصیف دنیای درونی اش که بخشهایی از خویشتن خود را در آن زیر زمین از دست داده است، پیدا نمی کند(Revenge, Rage, Sense of Reality).

زمانی که جیمی به او فشار می آورد که تو دختر من را کشتی و چرا این کار را کردی دیو به جیمی می گوید من او را کشتم به این خاطر که او آن شب با دوستانش بسیار خوشحال بود و دیو را یاد رویای جوانی می اندازد که همیشه در سر داشته است و نتوانسته است آن را تجربه کند. انگار او در دنیای فانتزی اش نسبت به کیتی احساس حسادت می کند و به دلیل این که از نظر روانی دچار از هم گسیختگی و فروپاشی شده است، نمی تواند تفاوت واقعیت و فانتزی را به خوبی متوجه شود و به جیمی اقرار می کند که او کیتی را به دلیل حسادت به قتل رسانده است(Envy, Fantasy, Nervous Breakdown). جیمی از او می پرسد فقط به خاطر یک رویا این کار را کردی و او جواب می دهد که ”  تو هم اگر سوار آن ماشین شده بودی می فهمیدی”.

بعد از مرگ دیو زمانی که شان به دنبال دیو می گردد و از جیمی می پرسد که دیو را آخرین بار کجا دیده ای ؟ او پاسخ می دهد که آخرین بار او را ۲۵ سال پیش سوار بر ماشین آن آدم رباها دیدم. همه ی اینها نشان دهنده تأثیر عمیق این چنین ترومایی بر روان دیو دارد که شدیدا او را دچار آسیب روانی کرده است و بخش هایی از خویشتن خود را از دست داده است. این مساله را به صورت نمادین بر روی سیمانی که اسمشان را نوشته اند، می توان دید که دیو نمی تواند اسم خود را کامل بنویسد و دو حرف آن نوشته نشده باقی می ماند.

در صحنه آخر فیلم نگاه های هراسان و ناراحت سلست همسر دیو نشان از پشیمانی او از بدبین شدن نسبت به همسرش  است و زمانی که پسرش، مایکل را در بین بچه هایی که در رژه شرکت کرده اند صدا می زند ، می توان این برداشت را داشت که مایکل هم به خاطر از دست دادن پدر خود دچار تروما شده است و نمی تواند در بین دوستانش عواطفی از خود نشان دهد و به نوعی واکنش هیجانی متناسبی به دیدن مادرش نمی تواند نشان دهد انگار که دچار نوعی بی حسی شده است (Isolation of Affect, Apathy, Regret)

شان

شان یکی دیگر از این دوستان قدیمی است که به گونه ای متفاوت از جیمی با احساس گناه ناشی از ترومای تجربه شده شان مواجه می شود و پلیس بودن برای او انتخاب منطقی در مواجهه با ظلم و جرم است. انگار که او هم از این طریق می تواند از خود و ابژه هایش محافظت کند. در جایی از فیلم هم به جیمی می گوید که بعضی اوقات احساس می کند که هر سه نفرشان سوار آن ماشین شده اند و فکر می کند کاش همه ی اینا یک رویا بوده باشد. این مساله نشان می دهد که چطور تروما می تواند مسیر رشد روانی افراد را تحت تأثیر خود قرار دهد.

شخصیت شان در این فیلم ، فردی است که نسبت به دنیا و نهادهای واقعی متعهد است. نه تنها قانون برای او ابژه ای است که به آن متعهد است بلکه او نسبت به همسر خود لورن که در زمان بارداری اش او را ترک کرده است متعهد باقی مانده است در حالی که حتی نمی داند فرزند او دختر است یا پسر. لورن دائما با او تماس می گیرد ، اما یک بار هم با او صحبت نمی کند. در این تماس ها شان تلاش می کند از مسائلی حرف بزند تا همسرش را برای صحبت کردن ترغیب کند. او نمی تواند بفهمد که همسرش از او چه انتظاری دارد و با این وجود ، اصرار دارد که به او وفادار باشد. در صحنه ی پایانی داستان هر دو کارهای اشتباه خود را در رابطه می پذیرند و به گونه ای دیگر به آشفتگی های رابطه ی خود پاسخ می دهند. در واقع می توان این برداشت را داشت که شان آسیب پذیری اش در برابر عشق، قانون، قدرت و مسایل دیگر در زندگی را پذیرفته است(Isolation, Love, Fidelity, Acceptance).

کلام آخر

در این فیلم آن حس  پالایش روانی و آسودگی از گرفته شدن انتقام و عدالت برقرار شدن به خوبی به مخاطب منتقل نمی شود، آن هم به این دلیل که فرد بی گناهی به خاطر میل شدید جیمی به دفاع کردن از خود و خانواده اش و کنترل کردن شرایط، کشته شده است( Justice, Defensible Urge).

دین و  قانون از دیگر مسایلی هستند که در فیلم رودخانه مرموز به آنها پرداخته شده است. در صحنه ای که دیو دزدیده می شود فردی که داخل ماشین است انگشتری به دست دارد که نشان از اسقف بودن او دارد و فرد دیگر در نقش پلیس ظاهر می شود تا بتواند دیو را به داخل ماشین بکشاند. اینها می تواند در ذهن مخاطب این برداشت را ایجاد کند که اعتماد به نماینده ی خدا و نماینده ی قانون در ذهن شخصیت های فیلم شکسته می شود. دیو اعتمادش را به هر دو از دست می دهد، جیمی با رهبری یک گروه تبهکاری به شکلی خداگونه برای اطرافیان خود در می آید و شان هم با پذیرفتن و متعهد ماندن به قانون با آن تجربه دردناک کنار می آید. با توجه به اینکه جیمی در صحنه های پایانی فیلم می فهمد که انتقام کیتی را از یک انسان بی گناه و دوست سابق خود گرفته است، می توان چنین تصور کرد که تتوی صلیب پشت او نشانگر بار مسئولیت و گناهی باشد که همچنان باید در زندگی اش متحمل شود.

سکانس انتخابی:

۱. آیا او دختر من است؟

۲. حتی نمیتوانم برای او گریه کنم

۳. آنچه را انجام داده ای اعتراف کن

۴. بگو دوستم داری

۵. آخرین باری که دیو رو دیدم (سکانس آخر)