عنوان اصلی

The Christopher Bollas Reader

این کتاب شامل برگزیده ای از کارهای کریستوفر بولاس است که در سال ۲۰۱۱ با مقدمه آرنه جامستد[۱] و پیشگفتار آدام فیلیپس[۲] به چاپ رسیده است. این کتاب شامل سیصد و دوازده صفحه و شانزده فصل است.

بولاس یکی از خلاق ترین و الهام بخش‌ترین نویسندگان در طول تاریخ روان تحلیلی است. آثار او شامل هفت کتاب روان تحلیلی، سه رمان و تعداد بیشماری مقالات است. دامنه علائق بولاس بسیار چشمگیر است. دانش عمیق او از روان تحلیلی، ادبیات و هنر باعث غنی شدن متون او شده است. همچنین او اهمیت زیادی برای موضوع فرهنگ و جامعه قائل است. بولاس به عنوان یک باور اصلی بر پیچیدگی مغز بشر، مخصوصاً هوشمندی و خلاقیت ناهشیار، تاکید دارد. او معتقد است: “بخش اعظم تغییرات روانی ناهشیار رخ می دهد و نیازی نیست که آن بخش ها وارد سطح هشیارِ نه شخص تحلیل شونده و نه تحلیلگر شود”. نقد او بر روانکاوی این است که در درک خلاقیتِ ناهشیارِ فرد تحلیل شونده در درمان شکست خورده است. بدین منظور این کتاب برای خوانندگانی که علاقمند به پیچیدگی زندگی درونی هستند بسیار جذاب خواهد بود. برای خواندن این کتاب نیازی نیست که خواننده حتماً به خوبی با ادبیات روان تحلیلی آشنا باشد زیرا  بیشتر متون تخصصی نیست. با این وجود، چندین فصل درباره موضوعات روان تحلیلی تخصصی همراه با مثال های بالینی در ارتباط با بیماران بولاس است. نقل قول های زیر از مجالات و فصل نامه های مختلف روانکاوی در تمجید از این کتاب ذکر شده است:

” کتاب حاضر بسیار قابل توجه و منحصر به فرد است و یکی از جالب ترین و مهمترین کتاب های جدید در زمینه روان تحلیلی است”

” در این کتاب چیزهای زیادی وجود دارد که خردمندانه، از نظر بالینی قابل درک، و تحریک کننده تفکر است”.

“در میان نویسندگان معاصر روان تحلیلی بولاس صدایی تازه است. اصالت محتوای آثار او با سبک منحصر به فرد و برانگیزاننده اش مطابقت دارد”

” بولاس شما را به سفری می برد که نمی توانید زود فراموش کنید”

 جامستد در مقدمه این کتاب اشاره می کند که ” آثار بولاس کتاب درسی نیستند؛ او قرار نیست تدریس کند. در عوض او خواننده را دعوت می کند تا در یک اکتشاف جالب ذهن تعامل داشته باشد. خواننده حین خواندن این کتاب قادر به درک پیچیدگی های تعامل انسان با دنیای اطرافش خواهد شد و درک عمیق تری از معنای  انسان بودن بدست می‌آورد. آثار بولاس خود ” ابژه هایی مهیج” است”.

فصل های کتاب:

فصل اول: ابژه دگرگون ساز (The transformational object)

فصل دوم: Extractive introjection

فصل سوم: بیماری نرمال بودن

فصل چهارم: سائق سرنوشت

فصل پنجم: Psychic genera

فصل ششم: حالت فاشیست ذهن

فصل هفتم: چرا اودیپ

فصل هشتم: کارکردهای تاریخ

فصل نهم: از هم پاشیدن

فصل دهم: ساختار زبان

فصل یازدهم: مداخله ذهنی

فصل دوازدهم: خلاقیت و روان تحلیلی

فصل سیزدهم: معماری و ناهشیار

فصل چهاردهم: نظریه چیست؟

فصل پازندهم: شخصیت و interformality

فصل شازندهم: حکمت رویا

نکات کلیدی کتاب:

یکی از نکات جالب این کتاب این است که خواننده با مفاهیمی روبرو خواهد شد که تا به حال در هیچ نظریه ای به آن اشاره نشده است. از جمله مفهوم ابژه دگرگون ساز، ” psychic genera”، ” extractive introjection” ، بیماری نرمال بودن و  سائق سرنوشت و مفهوم ای دی ام. نظریه بولاس تحلیلگران را قادر به درک اهمیت فرایند خلاقیت و مفهوم زیبایی شناختی در فضای تحلیل خواهد کرد تا بتوانند به جای تاکید صرف بر تفسیر به درک عمیق تری از مفهوم انسان بودن دست یابند. در ادامه مطالب توضیح مختصری از برخی باورهای کلیدی بولاس ذکر شده است و سپس به بررسی سه مفهوم ابژه دگرگون ساز، extractive introjection و بیماری نرمال بودن به طور مفصل پرداخته می شود. 

نظر بولاس درباره روانکاوی:

بولاس معتقد است که روانکاوی شامل دو مرحله است:

  1. کسی که بیمار است و به تحلیل می آید ممکن است به خاطر نشانه‌های نورتیک وارد درمان شده باشد. او از چیزی رنج می کشد که موجب مشکلاتی در کار یا روابط صمیمانه اش شده است. بولاس نام آن نشانه های کلاسیک را اوراکل(oracle) می نامد. این نشانه‌ها در فضای تحلیل از طریق تداعی آزاد آشکار می شوند و معنای پنهانش کشف می شود و شخص می تواند از ریشه های ناشناخته آن رها شود. در این مرحله روانکاو به دنبال فهمیدن چیزی به نام اوراکل  است: یعنی چیزی که پیش گویانه است. روانکاو به دنبال کشف محتوای ناهشیار در عمیق ترین لایه های ذهن است تا معنای سمیپتوم ها کشف شوند. از نظر بولاس چیزی که انسان ها را از روانکاوی دچار وحشت می کند هشیار شدن محتوای ناهشیار نیست بلکه خود فرایند تداعی آزاد است زیرا در این فرایند فرد باید دست از کنترل خود بردارد و خود را به جریانی بسپارد که نمی داند او را به کدام سمت خواهد برد. بنابراین پیگیری از تجارب مراجع در تداعی آزاد می تواند هم برای تحلیل شونده و هم تحلیل گر ترسناک باشد. بولاس درمانگرانی که بیش از حد بر انتقال تاکید می کنند و فضای تحلیل را آبجکتیو می کنند نقد می کند و این تمرکز بیش از حد بر انتقال را گریز شخص درمانگران از ناشناختگی و عدم قطعیت می داند.

  2. مرحله دوم روانکاوی کمک به رشد تحلیل شونده است. در این مرحله تحلیل گر باید به گونه ای خودش (self) را در اختیار تحلیل شونده قرار دهد تا او بتواند در جهت رشد خود از self درمانگر استفاده کند. در این مرحله نیاز به تفسیر نیست. بولاس اشاره به مفهوم psychic genera  می کند که به صورت ناهشیار بین تحلیل شونده و تحلیلگر رخ می دهد.

ای دی ام: (IDOM)

  • بولاس  تحت تاثیر مفهوم ” خود حقیقیوینیکات از اصطلاح ای دی ام استفاده کرده است.
    “خود حقیقی موقعیتی نظری است که از یک ژست خود به خودی و باور شخصی فرد نشات می گیرد. تنها خود حقیقی می تواند خلاق باشد و تنها خود حقیقی می تواند احساس واقعی بودن تجربه کند. خود حقیقی از سرزندگی بافت بدن و عملکرد بدن نشات می گیرد” (وینیکات، ۱۹۶۰).

    طبق نظر وینیکات، مادر با مراقبت از نوزاد و هماهنگی نسبتاً کامل با نیازهای او فضایی فراهم می کند که به کودک احساس همه توانی می دهد. توهم نوزاد این است که خالق دنیای خودش است. به طور مثال کودک حس می کند نیازِ من به شیر باعث خلق شیر می شود. این توهم کودک را قادر می‌سازد تا ابژه هایش را در اصل به صورت سوژه تجربه کند.
    روابط ابژه بعدی نیز از این تجربه اولیه نشات می گیرد یعنی نوزاد ابژه ها را با خلاقیت خودش انتخاب و پیگیری خواهد کرد. طبیعتاً به مرور زمان  نوزاد، هم به دلیل نارسایی مادر در برآورده کردن نیازهایش و هم درس هایی که از واقعیت می گیرد، از این توهم همه توانی خارج می شود اما همیشه توهم ذهنیت اولیه به طور کامل از بین نخواهد رفت یعنی همیشه انسان ها مقداری همه توانی خواهند داشت. طبق دیدگاه بولاس نوزاد، کودک و سپس بزرگسال همیشه حسی از خلق کردن زندگی شخصی توسط خود را با خود خواهند داشت، حتی اگر ساختارهای جامعه، قوانین، فرهنگ شخصی و رویدادها مانع از تحقق خود حقیقی شوند. بنابراین این مادر است که با فراهم کردن محیط تسهیل گر فضایی را برای نوزاد خلق می کند که امیدی وجود خواهد داشت و اگر مادر در فراهم کردن چنین فضایی شکست بخورد یاس و ناامیدی جای گزین امید خواهد شد.

  • بولاس معتقد است که همانطور که در زندگی به جلو حرکت می کنیم و رشد می کنیم ای دی ام هایمان نیز شکل می گیرند، اما ای دی ام با مفهوم “خود حقیقی” وینیکات متفاوت است. خود حقیقی به خودانگیختگی فرد در جهت بودن و شدن مربوط است اما ای دی ام اشاره به آن پردازشی دارد که کودک در راستای بودن و شدن حرکت می کند. یعنی شیوه‌ای که کودک دنیا را در ارتباط با ابژه هایش درک می کند و شیوه‌ای که از طریق آن به ابژه ها نزدیک می شود. بنابراین ای دی ام هر فرد از طریق انتخاب و استفاده از ابژه هایش مفهوم سازی می شود. طریقه شیر دادن مادر، مراقبت کردن، نوازش کردن و … بر ای دی ام او اثر می‌گذارد. بخشی از ای دی ام ذاتی و بخشی ناشی از محیط اطراف است. بولاس باور دارد که آن حس اولیه توهم خلاقیت باقی مانده از دوران نوزادی، حامی تجارب بعدی فرد خواهد بود و چنانچه با  سائق سرنوشت منطبق شود باعث می شود تا فرد بتواند خودش سرنوشتش را خلق کند.

سرنوشت و تقدیر:

در فصل سائق سرنوشت (فصل۴) بولاس سائق سرنوشت را با مسیر طبیعی خود حقیقی مربوط می سازد. او میان مفهوم سرنوشت (destiny) و تقدیر(fate) تمیز قایل می شود. او مفهوم تقدیر را به مفهوم خود کاذب زندگی واکنشی نسبت می دهد و سرنوشت را به بارور کردن پتانسیل شخصی درونی فرد نسبت می دهد. فردی که تقدیری است کسی است که اساساً در دنیای درونی بازنمایی های خود و ابژه دفن شده است. مسیر زندگی او بوسیله تاریخچه اش تعیین می شود یعنی خود حقیقی او ارضا نشده و در تجربیات زندگی اش تسهیل نشده است. چنین فردی از تجربیات زندگی برای ارضای ای دی ام درونی اش استفاده نکرده است.  او  بی وقفه همان سناریوها را در زندگی تکرار می کند. در روابطش ناکام است و این ناکامی را به ابژه های درونی اش فرافکنی می کند. بنابراین همیشه برای بازنمایی های درونی که از خود و ابژه هایش داد قدرت بیشتری قایل است تا اراده خودش.

او نسبت به آینده ای که می تواند از بازنمایی های درونی او از گذشته متفاوت باشد امید چندانی ندارد. چنین فردی امیدی ندارد که میتواند مسیر زندگی اش را خود تعیین کند. اما فردی که دارای سائق سرنوشت است احساس می کند در حال اداره کردن مسیر زندگی اش طبق اراده خودش است. چنین فردی دانش شهودی درباره انتخاب ابژه هایش دارد. ابژه های او بر اساس ای دی ام خود حقیقی اش انتخاب می شوند نه بر اساس محیط درونی اش. بنابراین حس سرنوشت حسی است که شخص تلاش می کند تا ای اد ام درونی اش را از طریق ابژه های خانوادگی، اجتماعی، فرهنگی و هوشی برآورده سازد.  بولاس معتقد است که حس سرنوشت سیر طبیعیِ خود حقیقی از طریق انواع مختلف روابط ابژه است و سایق سرنوشت از تجربیات تسهیل گری مادر برای خود حقیقی نوزاد نشات می گیرد.

همانطور که وینیکات تاکید کرده است خود حقیقی می تواند از طریق سازش مادرانه و پاسخگویی به نیازهای مراقبتی که کودک از مادر و پدر دریافت می کند و در مدرسه و دنیای همسالان تکامل می‌یابد رشد کند. بنابراین، برای رشد ای دی ام لازم است که ابژه ها شرایطی را فراهم کنند که کودک احساس واقعی بودن و سرزنده بودن تجربه کند. بولاس در کتاب “جبر سرنوشت” و “بودن در یک شخصیت” نظریه‌‌اش درباره خود حقیقی را گسترش داده است:

“خود حقیقی را نمی توان به طور کامل شرح داد. این مفهوم بیشتر شبیه حرکت سمفونی موسیقی است. مدل زندگی هر فرد چیزی شبیه زیبایی شناختی است یعنی شکل زندگی هر فرد از طریق روش بودنش تعیین می شود”.


او در فصل ۴ به طور مفصل به اصطلاح ای دی ام و سائق سرنوشت پرداخته است و با ذکر مثال های بالینی دقیق نشان می دهد که کاربردهای ایده سائق سرنوشت در موقعیت بالینی چیست و روانکاو چگونه می تواند از این مفهوم استفاده کند. 

ابژه مهیج  The evocative object

معمولا کلمه ابژه در زبان روزمره به معنی چیزی جاندار در دنیای فیزیکی بیرونی است. روان‌تحلیلگران گاهی از آن از به معنی شی هم استفاده کرده اند،  اما اغلب برای اشاره به دیگری استفاده می شود. دیگری که من نیست و با  من در برخی از روابط هیجانی ام شریک است. افراد از طریق تجاربی که با این ابژه ها دارند ویژگی های پیچیده ای را به آنها فرافکنی خواهند کرد. بنابراین افراد دنیای درونی پیچیده‌ روابط ابژه را از طریق مکانیزم های درون فکنی و برون فکنی می‌سازند. مکتب روابط ابژه بریتانیا بسیار خلاقانه به بررسی دنیای درونی روابط ابژه و تاثیر مکانیزم‌ فرافکنی در انتقال با درمانگر پرداخته است، اما  بولاس درک روانکاوی از روابط ابژه را توسعه بخشید. مخصوصا آنچه او ” یکپارچگی ابژه” (the integrity of the object) نامید.

او معتقد است که ابژه ها به خودی خود نیز دارای ویژگی هایی هستند که ناشی از فرافکنی‌های سوژه نیست. او مفهومی به نام  ابژه مهیج را مطرح کرد. ابژه مهیج ابژه ای است با ارزش روانی بالا که ما را در سطحی عمیق لمس می کند و منجر به فرایند خلاق درونی حرکت می‌شود. این ابژه ممکن است یک شخص، یک چشم انداز، یک شعر، یک قطعه از موسیقی یا چیز دیگری باشد که که انسانها را به طور معناداری با زندگی روزمره شان مواجه میسازد. افراد به طرق مختلف این ابژه ها را جستجوی می کنند: آگاهانه، شهودی و ناهشیار و تصادفی. گاهی اوقات افراد آگاهانه چنین ابژه‌هایی را در محیط بیرون جستجو می‌کنند، اما جستجوی آنها اغلب به صورت شهودی صورت می‌گیرد و این جستجوی شهودی و ناهشیار باعث ایجاد  باورها یا آرزوهای ناهشیار در ارتباط با آنها می شود، همچنین برخی اوقات نیز تصادفی آنها را خواهیم داشت.  ابژه مهیج ممکن است همچنین از دنیای درونی مان، یک خاطره یا احساس که از عمیق ترین سطح درونمان می آید ناشی شود و همچنین ممکن است در طی درمان تحلیلی کشف شود. چنین ابژه هایی خود ِ فرد (self) را به بودن (being) تبدیل می کند و بیان ای دی ام هایمان را تسهیل می سازد.

Psychic genera

در فصل پنج بولاس یک نظریه اصلی درباره شکل‌گیری ساختارهای روانی جدید ارایه می کند. او معتقد است که بخش های گیرنده‌ای در ناهشیار وجود دارد که فرایندها و پدیده‌هایی را هم از دنیای درونی و هم از مواجه self با واقعیت بیرونی به خود جذب می‌کند. این مجموعه درون ماتریسکی رشد می کند که باعث جستجوی بیشتر ابژه های مهیج می‌شود. بولاس در این مفهوم تاکید زیادی بر هوش ناهشیار و فرایند خلاق (که آن نیز ناهشیار صورت می گیرد) دارد. نظریه genera بولاس الهام گرفته از نظریه سرکوبی فروید است. طبق نظریه سرکوبی تکانه های جنسی و پرخاشگری به دلیل ایجاد اضطراب و دردسر به اعماق ناهشیار سرکوب می شوند و دینامیکی را شکل می دهند که موجب شکل گیری سمیپتوم می شود. آنچه به طور ناهشیار سرکوب می شود و دینامیک ایجاد می کند رفتار انسان را تحت تاثیر قرار می دهد و می تواند منجر به سیمپتوم های نروتیک یا پسکوتیک شود. بولاس در امتداد نظریه سرکوبی نظریه genera را پیشنهاد کرده است.

طبق نظریه سرکوبی بخش‌های نخواستنی در ناهشیار سرکوب می شود، اما طبق نظریه genera در بخشی از ناهشیار نه تنها چیزی سرکوب نمی شود بلکه باورهایی در ناهشیار فراخوانده می شوند. او معتقد است برای تکمیل نظریه سرکوبی نیاز به نظریه دریافت (reception) داریم که طبق این نظریه برخی از ایده‌ها بیشتر از آنکه سرکوب شوند دریافت می شوند. یعنی در بخشی از ناهشیار جاذبه‌ای (gravity) برای مولفه‌های روانی وجود دارد. اگر هدف سرکوبی اجتناب از قضاوت های سانسور شونده و آزار دهنده ناهشیار است، هدف دریافت اجازه دادن به رشد ناهشیار بدون تاثیر بخش آزاردهنده آن است. بنابراین طبق نظریه دریافت،  برای رشد شخصیت واجب است که ناهشیار بتواند فانتزی‌ها و تجارب هیجانی جدیدی نیز خلق کند.

بنابراین باورها، احساسات و کلمات به سیستم ناهشیار فرستاده میشوند تا فضای روانی برای رشد آنها ایجاد شود که در هشیاری امکان پذیر نیست، سپس آن فرایند یا پدیده ساخته شده در ناهشیار به هشیاری بازگردانده می شود و باعث پیشرفت و رشد تحلیل شونده خواهد شد. تمام این مسیر بدون آگاهی فرد از آن رخ می دهد.  گاهی روند تحلیلی بین تحلیل شونده و تحلیلگر بسیار سخت و طاقت فرسا و بی نتیجه خواهد بود و پیشرفت کمی اتفاق خواهد افتاد. اما ناگهان تحلیلگر با تغییراتی در تحلیل شونده مواجه خواهد شد که او را متعجب خواهد کرد. در این لحظه آنچه تحلیل شونده به ذهنش خطور می کند متعلق به زمان حال حاضر نیست. بلکه مربوط به پردازشی در ناهشیار است که در طول سالها به شیوه ای بسیار سازنده، هوشمندانه و زیبای شناختی رخ داده است. این مفهوم را می توان در رابطه با فعالیت نویسنده ای دید که سالها قادر به نوشتن نبوده است اما ناگهان شاهکاری را خلق می کند که برای خود نویسنده هم در طول این سالهای نهفته به صورت ناهشیار بوده است.

بسیار از راه حل ها نیز ممکن است در حالت رویای روز اتفاق بیفتد. بیون و آگدن و وینیکات نیز قبل از بولاس به این مفهوم توجه کرده بودند. وینیکات (۱۹۷۰) معتقد بود که گاهی بررسی انتقال و ارائه تفسیر باعث تخریب فرایندی سازنده می شود که در ناهشیار فرد در حال شکل گیری بوده است.  آگدن معتقد بود که گاهی تنها کاری که روانکاو می تواند انجام دهد این است که اجازه دهد چیزی در فرایند کاملاً ناهشیار کار خود را انجام دهد و وارد کردن آن به سطح هشیاری باعث تخریب مسئله ای سازنده خواهد شد. مفهوم ابژه انتقالی وینیکات مصادق بارز genera psychic است. کودک بدون هیچ گونه آموزشی عروسک یا پتویی را جانشین مادر می‌کند تا بتواند نبود مادر را تحمل کند. او بدون آنکه منطق آشکار و هوشیارانه ای داشته باشد در ناهشیار دنبال چیزی می گردد که انگار مادر است، تا بتواند فاصله بین واقعیت و خیال را طی کند. بسیاری از راه حل‌های زندگی روزمره نیز طبق همین فرایند ناهشیار رخ می دهد. بولاس مفهوم psychic genera را با مفهوم تروما نیز مرتبط می‌کند. برخی افراد ناهشیار به دنبال تکرار ترومای زندگی شان هستند و گاهی فضای  درمانی را نیز تبدیل به تروما می کنند. یعنی همان طور که تجربه تروما را تکرار می کنند در درمان هم از طریق اظهار نظرهای تخریب کننده درباره برخی ویژگی های درمانگر فضای درمانی را نیز تبدیل به فضایی مخرب می کنند. بولاس باور دارد که تجربه تروما و psychic genera می تواند در کنار هم رخ دهد.

فصل اول: ابژه دگرگون ساز (The transformational object)

از آنجایی که نوزاد انسان بسیار آسیب پذیر است برای حفظ بقا همیشه نیاز به رسیدگی مادر دارد. بنابراین، این مادر است که به عنوان یک ایگوی مکمل (supplementary ego) (هیمن[۳]، ۱۹۵۶) یا محیط تسهیل‌گر(وینیکات، ۱۹۶۳) زندگی نوزاد را حفظ می کند و از طریق ای دی ام (idiom) خاص مادری کردن (مدل بودنش)، فضای زیبایی شناختی از بودن را خلق می کند که در نهایت تبدیل به ویژگی خود (self) نوزاد می شود. بنابراین هم کوکی مادر با نیازهای نوزاد، فضایی را خلق می کند که باعث احساس آرامش در کودک می شود. حالِ نوزاد با مراقبت‌های مادر خوب و دگرگون می‌شود. کودک احساس می کند در فرایندی قرار گرفته است که ایگوی او به تدریج شکل می‌گیرد، رشد می‌کند و می تواند یکپارچه شود. این فرایند از نظر هیجانی به شدت کودک را تحت تاثیر قرار می دهد. این همان مفهومی است که وینیکات آن را مادر محیطی نامید. روش مادر در آغوش کشیدن نوزاد، پاسخ دادن به ژست های او، انتخاب کردن ابژه ها و شناخت نیازهای درونی نوزاد  زبانی بین مادر و نوزاد خلق می کند، زبانی که به معنی نوعی از بودن (being) بین آنهاست. این فرهنگ که تبدیل به فرهنگ نوزاد و مادر می شود بین هر مادر-نوزادی متفاوت و ویژه رابطه بین آنهاست.

وینیکات درباره رابطه مادر-نوزاد تاکید می کند که مادر تداوم بودن را فراهم می کند و نوزاد را در محیطی حفظ می کند که رشد او را تسهیل کند.  بنابراین غیرقابل انکار است که خودِ ” دیگری”، یعنی خود مادر، محیط درونی و بیرونی نوزاد را دگرگون می‌کند. یعنی علاوه بر اینکه هر مادری بقای نوزاد را تضمین می کند،  زبانی نیز دارد که شیوه ای از بودن را به نوزاد ارائه می کند که در نهایت تبدیل به خود (self) نوزاد می شود . انگار حرکاتی که بین مادر و نوزاد رخ می دهد لهجه دارد مثلا نوع نگاه کردن، سربرگرداندن… و این لهجه بین هر مادر-نوزادی با مادر- نوزاد دیگر متفاوت است. وینیکات به نقل از  ادیت جاکبسون[۴] در این باره می‌گوید” هنگامی که مادر نوزاد را روی شکمش می چرخاند، پوشکش را عوض می کند، نوازشش می کند، بوسش می کند، تغذیه اش می کند، به او لبخند می زند، برایش آواز می خواند نه تنها انواع ارضای لبیدونال برای نوزاد فراهم می کند بلکه همزمان نشستن، ایستادن، صحبت کردن، راه رفتن، خزیدن و غیره را نیز تحریک و آماده می کند که همه این فعالیت ها کارکردهای ایگو هستند”.

 تفاوت مفهوم ابژه دگرگون ساز  بولاس با مفهوم مادر محیطی وینیکات این است که در این فضا مادر به عنوان یک فرایند حس می شود نه یک ابژه. فرایندی که با مراقبت کردن از نوزاد، دنیای درونی و بیرونی او  و تجربه ای که نوزاد از خود دارد را دایماً دگرگون می کند. وقتی کودک به این ظرفیت دست پیدا کرد حال می تواند خودش آن را به ابژه های دیگر جا به جا کند. بنابراین از نظر بولاس اولین تجربه ذهنی نوزاد از ابژه، ابژه دگرگون ساز است. مادر که هنوز به طور کامل به صورت یک ابژه شناسایی نشده است به صورت فرایند دگرگون ساز تجربه می شود. انسان ها از این ابژه اولیه، که خیلی حیاتی است، حافظه شناختی ندارند زیرا مربوط به دوره پیش کلامی است و از رابطه همزیستی بین مادر و نوزاد نشات می گیرد. در واقع این تجربه  شیوه ای از بودن انسانهاست و کلامی نیست و احتمالاً افراد از آن آگاه نیستند. در این رابطه ابتدایی، ابژه به صورت بازنمایی یک ابژه شناخته نمی شود بلکه به صورت تجربه اخیری از بودن است و بیشتر وجودی است. ریتمی است که مادر به یکپارچگی بودنِ (غریزی، شناختی، عاطفی و محیطی) نوزاد کمک می کند. از این رو قبل از اینکه مادر به صورت روانی به عنوان یک دیگری بازنمایی شود همانندسازی شروع می شود.

این یک رابطه ابژه ای است که از میل نشات نمی گیرد بلکه از همانندسازی مفهومی ابژه با کارکرد آن ابژه نشات می گیرد: یعنی در این جا مادر آن ابژه ای نیست که وجودی مستقل دارد که دارای میل خاص خودش است، در عوض  نوزاد نه با خودِ مادر بلکه با کارکردهای او که وعده امید تغییرِ خود (self) را می دهد همانندسازی می کند. اولین کارکرد ابژه دگرگون ساز، یعنی مادر، این است که دائماً نیازهای نوزادش را در محیط برآورده کند.  در وهله دوم، ظریفت های ایگوی ظاهری خودِ نوزاد از جمله تحریک، ادراک، و یکپارچه سازی نیز دنیای نوزاد را دگرگون می سازد. دستیابی به زبان شاید مهمترین دگرگونی باشد اما یادگیری اداره و تمیز قائل شدن میان ابژه ها و به یاد آوردن ابژه هایی که در حال حاضر حضور ندارند دستاوردهای مهم دیگر دگرگونی است زیرا به گونه ای منجر به تغییر ایگوی نوزاد می شود که دنیای درونی نوزاد را تغییر می دهد. جای تعجب ندارد که نوزاد این پیشرفت های ایگو را در حضور یک ابژه درک می کند، بنابراین غیبت طولانی مادر یا مدیریت بد او باعث شکست در فراهم کردن محیط تسهیل گر برای رشد کودک می‌شود که به نوبه خود باعث فروپاشی ایگو و درد روانی خواهد شد. بولاس سعی دارد این فرایند را روابط ابژه بنامد زیرا این ویژگیِ تجربه اولیه به شکل های خاصِ جستجوی ابژه در زندگی بزرگسالی ادامه خواهد داشت. فرد در بزرگسالی ابژه ها را به خاطر کارکردی که دارند جستجو می‌کند. ابژه‌هایی که کارکردشان دالِ بر دگرگون سازی است یعنی بتوانند حال درونی آنها را تغییر دهند.

بنابراین در زندگی بزرگسالی ابژه به خاطر داشتنش جستجو نمی شود بلکه به منطور چیزی که خودِ افراد را تغییر دهد جستجو خواهد شد. بزرگسالان می خواهند چیزی داشته باشند که فضای درونی آنها را دگرگون کند. نمی خواهند ابژه ای داشته باشند که مالک آن باشند. در حالت عادی انسانها دنبال مالکیت ابژه ها هستند اما درباره ابژه دگرگون ساز این امر متفاوت است. افراد می خواهند ابژه دگرگون سازی پیدا کنند، خودشان را تسلیم آن ابژه کنند تا آن ابژه دنیای آنها را تغییر دهد و کاری کند که حال آنها بهتر شود. به طور مثال از افراد مختلف می شنویم که اگر مهاجرت کنند یا شغلشان را عوض کنند خیلی چیزها تغییر خواهد کرد. این ابژه می تواند برای هر فرد  هر چیزی باشد. بولاس معتقد است که این جستجو ماهیت بسیار بدوی دارد اما هذیانی نیست. مادر واقعاً به طور مداوم محیط فیزیکی نوزاد را تغییر می دهد تا دنیای درونی نوزاد تغییر کند. یعنی در دنیای نوزاد نیرویی واقعی او را از حالت گرسنگی به سیری و از استرس به آرامش می‌رساند. بنابراین جستجوی ابژه دگرگون ساز در بزرگسالی نیز امری هذیانی نیست و واقعی است.

جستجوی ابژه دگرگون ساز در بزرگسالی:

انسانها در دنیای بزرگسالی به طرق مختلف در جستجوی ابژه هایی هستند که دنیای درونی آنها را تغییر دهد. آنها در جستجوی تجربه هایی هستند که میتواند امید ایجاد کند. چیزی که نوید می‌دهد چیزی در آینده، حال آنها را تغییر خواهد داد. این جستجوی ابژه در پی دستیابی به تجربه ای است که افراد در دوران نوزادی تجربه کرده اند و در حافظه پیش کلامی آنها ثبت شده است. بولاس اشاره می کند که این جستجوی ابژه  می تواند در بزرگسالی به شکل های زیر رخ دهد:

  • مثلا جستجوی دسته جمعی برای ابژه ای که مشخصه آن دگرگون کننده “خود” ادم هاست. مثلا در آیین مذهبی انسانها حس می کنند که باور به آن آیین می تواند کل محیطشان را تغییر دهد. تجربه افراد هنگام راز و نیاز بازنمایی کننده نوعی همزیستی است. به گونه ای که پیوستن با خدای خویش می تواند تغییرات خاصی برای آنها ایجاد کند.

  • داشتن یک شغل جدید یا مهاجرت به کشور دیگری، یا تعطیلات

  • تجربیات زیبایی شناختی:  هنگامی که به تئاتر یا موزه می رویم، و یا در حال تماشای چشم اندازی هستیم در واقع در جستجوی تجارب زیبایی شناختی هستیم. فرد در این موقعیت ها ارتباط عمیق ذهنی با یک ابژه حس می‌کند. ابژه در این موقعیت ها شعر، سمفونی، صحنه تئاتر یا چشم انداز طبیعی است.  این تجارب زیبایی شناختی حالت اولیة ایگو از همزیستی با مادر(ابژه دگرگون ساز) را دوباره احیا می کند. چنین لحظات زیبایی شناختی خاطرات یک رویداد خاص یا یک رابطه خاص را بازنمایی می کند  و حس و حال روان تنی ایجاد می کند که قابل بیان نیست بلکه حس غریبی از تغییر است: یعنی حس ادغام با ابژه دگرگون ساز ( مثل سرگیجه یا اصطلاح هری دلم ریخت). مثلا انسانها هنگام تماشای منظره زیبایی ممکن است دلهره ای را تجربه کنند که از نوع ابژه دگرگون ساز باشد و از آنجا که این تجربه متعلق به دوران نوزادی است هیچ حافظه شناختی از آن وجود ندارد بنابراین فرد فقط می تواند آن تجربه را جسمانی حس کند و قادر به توصیف کلامی آن نیست.

  • تبلغات: تبلیغات سعی دارد تا به افراد وعده دهد که دیگر در آینده در آن زمینه مشکلی نخواهند داشت  و به طور ناهشیار انسانها را به سمت داشتن آن چیز سوق می دهد . تبلیغات چیزها را  به گونه ای معرفی می کند که دقیقاً افراد را به تجربه آرکائیک ذهنی، که روزی همه انسانها تجربه کرده‌اند و در حافظه پیش کلامی حفظ شده است، متصل کند. افراد نیز هنگام روبرو شدن با تبلیغات، بیشتر از آن که در جستجوی خودِ آن کالا باشند، در جستجوی کارکرد آن کالا خواهند بود. یعنی به دنبال چیزی هستند که حال آنها را دگرگون کند و احساس اطمینانی برای آینده ایجاد کند، به امید اینکه فضایی هیجانی شدیدی که در دوران نوزادی تجربه کرده اند دوباره تکرار شود.

انسان‌ها در بزرگسالی در جستجوی ابژه ای هستند که  باور دارند که روزی حال آنها را تغییر خواهد داد در نتیجه ویژگی هایی را به آن ابژه نسبت می‌دهند و حتی اگر آن ابژه نتواند در واقعیت چنین کارکردی برایشان داشته باشد باز هم  تقدس خودش را حفظ خواهد کرد. هرچند تاکید بولاس در تجربیات زیبای شناختی بر جنبه مثبت آنها بوده است اما او یادآوری می کند که این تجربیات زیبا شناختی  می تواند منفی هم باشد. تجربیات منفی دگرگون سازی که افراد در پی تکرار آنها هستند. مثلاً برخی بیماران مرزی  موقعیت تروماتیک را تکرار می کنند زیرا  در بزرگسالی می توانند بوسیله این تجربیات منفی، ریشه های آن را که در دوران نوزادی تجربه کرده اند را به خاطر بیاورند.  از آنجایی که جستجوی ابژه دگرگون ساز در زندگی بزرگسالی شناختی نیست و هیجانی است بنابراین افراد مرزی در پی رسیدن به تجربه ابژه اولیه ای هستند که تنها می توانند از طریق تجارب عاطفی شدید با ابژه های دگرگون ساز آنها را به یاد بیاورند. آنها تجارب دگرگون سازی را جستجو می کنند که منفی است و همیشه منتظر آن لحظات هستند زیرا آن تجربیات با آنکه منفی است با این  حال بخشی از بودن آنهاست. 

همچنین گاهی انسانها خود را به عنوان ابژه دگرگون ساز تجربه می کنند. هر انسانی رویای روزی دارد که ممکن است خودش را در نقش آن ابژه ای ببینید که قرار است مانند یک قهرمان آینده را تغییر دهد. معمولاً این تجربیات احساس شرم ایجاد می کنند و فرد به سختی می تواند آنها را با بقیه در میان بگذارد اما برای او حس اطمینان نسبت به آینده ایجاد می کند.

پاتولوژی روابط ابژه دگرگون ساز:

 همانطور که مادر در طی زمان به تدریج دنیای نوزاد را تغییر می دهد، ابژه های دگرگون ساز نیز به تدریج تغییراتی در فرد ایجاد می کنند. هنگامی که میل به داشتن ابژه دگرگون ساز در انتظار تغییرات ناگهانی و یکباره است پاتولوژی مطرح میشود.  در واقع هنگامی تجربیات دگرگون ساز پاتولوژیک محسوب می شوند که تدریجی نباشد و نوزادانه باشد. یعنی فرد در جستجوی ابژه ای است که قادر است تغییری ناگهانی و بنیادین در او ایجاد کند. در حالیکه در حالت طبیعی افراد می دانند که مثلا رفتن به موزه حال آنها را بهتر خواهد کرد اما قرار نیست این تجربه زیبایی شناختی به طور ناگهانی و یکباره دنیای درونی آنها را تغییر دهد. بولاس تاکید دارد که در فضای تحلیل چنین پاتولوژی را میتوان در شخصیت های نارسستیک، مرزی و اسکیزوئید دید. افراد نارسسیستیک و اسکیزوئید که از یک نقص درونی رنج می برند سعی دارند تا درمانگر را در جایگاه ابژه دگرگون ساز قرار دهند.  آنها منتظر کسی هستند که دنیا درونی آنها را تغییر دهد. آنها ترجیح می دهند در خیال با ابژه کامل ادامه دهند تا در واقعیت با ابژه ناقص رابطه داشته باشند.

در درمان به محتوی تفسیر اهمیت نمی دهند بلکه تن صدای درمانگر برایشان مهمتر است. مثلا برای برخی از بیماران مرزی تن صدای درمانگر مهمتر از تفسیر است. چنانچه درمانگر تفسیر مهم، اما با تن صدای خشک و سرد، به آنها ارایه کند،  ممکن است این فضا برای آنها تاثیر مخربی داشته باشد. جستجو ابژه دگرگون ساز هم در شخصیت نارسسیستیک و هم اسکیزوئید از یک نیاز برای بهبودی ایگو نشات می گیرد. یکی از ویژگی های این بیماران عدم دسترسی نسبی به ارتباط واقعی با دیگران است. از نظر بولاس چنین ویژگی هایی بازتاب توقف رشدی است. او معتقد است که سکوت آنها در فضای تحلیلی به معنی مقاومت نیست بلکه بازگشتی (regression) به دوران نوزادی آنهاست. به طور مثال چنانچه تفسیر منفی اما تن صدای درمانگر ملایم و دوست داشتنی باشد کل فضایی که آنها تجربه خواهند کرد آرامش بخش خواهد بود زیرا چنین فضایی بازنمودی از فضای پیش کلامی دوران نوزادی است. عدم مداخله درمانگر برای این افراد جذاب است زیرا این همان چیزی است که آنها می خواستند روزی داشته باشند: مادری که دنیای درونی آنها را تغییر دهد.

تفسیر فضای قابل قبولی برای آنها نیست. آنها در درمان در جستجوی فضایی آرامش بخش هستند و معمولا تفسیر در آنها احساس پوچی ایجاد می کند. بنابراین چنانچه تفسیری در او تغییر ایجاد کند این تغییر بواسطه تجربه هیجانی است نه محتوی تفسیر، وگرنه اضافه کردن دانش  به تنهایی تغییری در آنها ایجاد نخواهد کرد. بنابراین افراد اسکیزوئید و نارسسیستیک ابژه دگرگون ساز را به صورت اغراق آمیزی جستجو می کنند. آنها امید به تکرار فرایندی دارند که روزی با مادرشان تجربه کرده‌اند، اما هرگز نتوانسته‌اند خودشان آن تجربه را ایجاد کنند. آنها امید دارند که درمانگر آنها را نجات خواهد داد. در دنیای بزرگسالی هرگز هیچ تجربه ای نمی تواند همان تجربه اولیه با مادر دگرگون ساز را ایجاد کند، یعنی بازگشت به ابژه بازگشت به خود ابژه اولیه نیست. کودک در مسیر رشدی اش بالاخره به این مرحله خواهد رسید که تنها مادر نیست که می تواند زندگی او را تغییر دهد، خودِ کودک هم می تواند برخی از نیازهایش را برآورده کند. اما بیماران اسکیزوئید و نارسسیستیک دقیقاً همان لحظات اولیه با مادر را جستجو می کنند، مثلا بیماران مرزی حاضر نیستند  با درمانگر به عنوان فردی واقعی ارتباط برقرار کنند.

در عوض آنها در جستجوی رابطه ای با درمانگر هستند  که از نظر هیجانی شدید است و این تجربه هیجانی قرار است کل زندگی آنها را تغییر دهد. آنها در این تجارب هیجانی شدید امیدوارند که به دوران نوزادی باز گردند و بتوانند در آن فضای خلق شده با درمانگر آن تجربیات دگرگون ساز گذشته را دوباره تکرار کنند. این بیماران از درمانگر انتظار دارند تا شبیه به یک کامپیوتر پیشرفته ای شود که بایستی تمام اطلاعات آنها را ذخیره ‌کند؛ تمام نیازهایشان را پردازش ‌کند؛ و منتظر خواهند بود تا در یک جلسه نهایی شفای نهایی رخ دهد. بنابراین انعکاس (mirorring) و holding درمانگر در این فضای پره اودیپال فرایندی را برایشان فراهم می کند که روزی می بایست مادر دگرگون ساز برای آنها فراهم می کرده است. نقش درمانگر برای این بیماران مادر محیطی است که فضایی را فراهم می کند تا بیماران دوباره بتوانند شکلی از همزیستی را تجربه کنند. بنابراین سکوت این تحلیل شوندگان به معنای منفعل بودن آنها نیست، بلکه بازگشت به دوران پیش کلامی است که نوزاد برای درخواست کردن قادر به حرف زدن نبوده است. بنابراین آنها از درمانگر با سکوت می خواهند یکبار دیگر نیازهای آنها را بشناسد و منعکس کند. از این رو بولاس تاکید می کند که تحلیلگران بهتر است هنگام کار با این تحلیل شوندگان کمتر از تفسیر و مداخله استفاده کنند.

فصل دوم: (Extractive introjection (EI

فرض بر این است که انسان‌ها در روابط بین فردی درک مشترکی از عناصر و کارکردهای مختلف روان دارند. به طور مثال  اگر فردی با دوستش درباره غم از دست دادن والدینش صحبت کند این پیش فرض را دارد که دوست او می‌داند مفهوم سوگواری چیست و بنابراین با این پیش فرض  قادر به صحبت کردن درباره مشکل خود با دوستش خواهد بود.  یا اگر فردی  مشکلات جنسی با همسرش را با دوستش مطرح می کند، این پیش فرض در ذهنش وجود دارد که دوستش قادر به درک مفهوم ناکامی جنسی خواهد بود. در زندگی روزمره هنگام مکالمه با دیگران این فرض وجود دارد که انسان ها عناصر و کارکردهای مختلف روانی را با یکدیگر تقسیم می کنند. والدین نیز کارکردهای مختلف پرورش فرزندان را با یکدیگر تقسیم می کنند. مثلا یکی از زوجین ممکن است عنصر مراقبت جسمانی فرزندان را برعهده داشته باشد و دیگری به عنصر مدیریت مالی بپردازد.

بولاس مفهومی به نام extractive introjection را مطرح کرده است که ارتباط نزدیکی با مفهوم همانندسازی فرافکنانه (introjective identification) تحلیلگران کلاینی دارد. در همانندسازی فرافکنانه فرد ممکن است  بخواهد از شر یکی از عناصر خاص زندگی روانی خود رها شود زیرا آن عنصر برای او نخواستنی است. بنابراین در ارتباط بین فردی  سعی می کند این عنصر نخواستنی را در دیگری قرار دهد و سپس دیگری را وادار به همانندسازی با آن بخش کند. به طور مثال، اگر پدری به خاطر خرید کردن تکانشی اش احساس گناه می‌کند ممکن است برای رهایی از این حس گناه شروع به نقد تکانه های فرزندانش کند و بدین وسیله این حس گناه را در آنها قرار دهد تا از آن رها شود. همان طور که پدر ناهشیارانه خود را از حس گناه رها می‌کند، با رویکرد انتقادی نسبت به فرزندانش باعث می شود آنها حتی بیشتر تکانشی شوند. بنابراین هر زمان که شاهد این فرایند هستیم که فردی، شخص دیگری را وادار به حمل بخش های ناخواسته خودش می‌کند صحبت از  همانندسازی فرافکنانه است.

از نظر بولاس فرایند دیگری نیز وجود دارد که می تواند به همان اندازه مخرب باشد. فرایندی درون روانی که دقیقاً بر عکس فرایند همانندسازی فرافکنانه است. این فرایند زمانی رخ می دهد که  شخصی در دوره‌ای خاص (از یک ثانیه یا چند دقیقه یا حتی مادام العمر) یکی از عناصر زندگی روانی فرد دیگری را بدزدد. چنین تجاوز درون ذهنیتی هنگامی رخ می دهد که فرد متجاوز به طورخودکار فرض می کند که فرد مورد تجاوز هیچ تجربه درونی از  آن عنصر روانی دزیده شده ندارد. در اینجا عملی شبیه دزدی رخ می دهد و فرد مورد تجاوز ممکن است موقتاً بیهوش یا بی حس شود و نتواند بخش دزدیده شده خود را برگرداند. اگر چنین دزدی توسط والدین در دوران کودکی انجام شود ممکن است سالهای زیادی از تحلیل صرف کشف مجدد آن بخش دزیده شده روانِ فرد تحلیل شونده شود. در این فرایند نه تنها چیزی از فرد دزدیده می شود بلکه در عوض اضطراب هم جایگزین آن بخش دزدیده شده خواهد شد. بولاس معتقد است هنگام بررسی همانندسازی فرافکنانه در فرایند درمان همزمان باید این فرایند نیز تحلیل شود  و اثر متقابل این دو مکانیزم باهم بررسی شود.

برای مثال ممکن است تحلیل شونده‌ای  به خاطر همانندسازی فرافکنانه بخش هایی از خود را از دست داده باشد و از درون حس پوچی تجربه کند. در این شرایط ممکن است تحلیل گر تحت فشار خاصی قرار گیرد تا همه پوچی که تحلیل شونده به او فرافکنی کرده است را تحمل کند، اما در عین حال نیز این احتمال وجود دارد که تحلیل شونده احساس پوچی کند اما این حس با همانندسازی فرافکنانه خالی نشود. در این شرایط تحلیلگر احساس پوچی تحلیل شونده را می بیند اما احساس فشاری در خود حس نمی کند که مجبور است بخش های ناخواسته تحلیل شونده‌اش را تحمل کند. حتی برعکس، به نظر می رسد که این تحلیل شونده اصلاً قادر به فرافکنی نیست. در این شرایط در تحلیل شونده انتقال انگلی ایجاد می شود که فرض می کند که تحلیل همه چیز را در زندگی اش بهبود خواهد داد. این تحلیل شوندگان حس می کنند همه کارکردهای خوب روانی آنها در بیرون از خودشان قرار دارد پس اگر درمانگر حضور نداشته باشد آنها نیز نمی توانند فکر کنند.

این افراد با شخصیت های مرزی متفاوت هستند. شخصیت های مرزی واالدینی دارند که همانندسازی فرافکنانه شدیدی روی این فرزندان انجام داده اند. پدر و مادر بیماران مرزی ممکن است بخش های ناخواسته خود را به فرزندشان  فرافکنی کنند و کودک  باید دنیای درونی پر هرج و مرج آنها را درون خود تحمل کنند. در نتیجه این بیماران در زندگی بزرگسالی باید بخش های ذاتی خود و درون فکنی های والدنیش را به طور غیریکپارچه‌ای در خود حمل کند. در نتیجه ممکن است آنها در درمان ناگهان خشمگین و تخریب گر ‌شوند ولی افرادی که تحت تاثیر EI والدین بزرگ شده اند، فقط به درمانگر میچسبند تا درمانگر برای آنها تصمیم بگیرد. آنها افرادی خشمگین نیستند. در حالیکه شخصیت های مرزی تحت تاثیر همانندسازی فرافکنانه دایماً بخش های نخواستنی شان را به درمانگر فرافکنی می کنند اما آنها چیزی ندارند که بخواهند فرافکنی کنند. آنها میل دارند چیزی از درمانگر بگیرند چون درمانگر را در نقش والدی می ببیند که چیزی را از آنها دزدیده است. بنابراین در فضای تحلیل برخلاف شخصیت های مرزی که دایماً در حال فرافکنی هستند، این افراد دایماً سعی در پس گرفتن چیزی از درمانگر دارند.

همچنین ممکن است والدین محتوا و ساختار روانی کودک را بدزدند و او را از محتوا و ساختار ضروری  برای پردازش تعارض روانی تهی سازند. در این مورد به نظر می رسد که این فرد بیشتر از تعارض روانی از اختلال یا فقر روانی رنج می‌کشد. همان طور که در بیماری نرمال بودن دیده می شود.  بدون شک همیشه هر EI با مقداری همانندسازی فرافکنانه همراه است. همانطور که یک فرد از روان شخص دیگری دزدی می کند همزمان احساس خالی بودن را نیز در او باقی می گذارد. در واقع ناامیدی و حس خالی بودن جانشین آن عنصر دزیده شده روان آن فرد خواهد شد.

بولاس معتقد است که چهار نوع مکانیزم EI وجود دارد که عبارتند از:

۱) دزدی محتوای روانی

۲) دزدی فرایند عاطفی

۳) دزدی ساختار روانی

۴) دزدی خود

۱) دزدی محتوای روانی:

هریک از ما دارای باور و بازنمایی های روانی خاص خودمان هستیم،  یعنی آنها مخلوقات خودمان هستند. همچنین باورها و بازنمایی هایی مشترک با افراد دیگر نیز داریم. این بازنمایی ها همیشه هم توسط خودمان و هم دیگران در حال تصحیح و تغییر هستند.  اما گاهی این باورها توسط افراد دیگر دزیده می شود. در این شرایط فرد باور و عقیده دیگری را از او می دزد و فردی که باورش دزیده شده است احساس بدی پیدا خواهد کرد و تمایلی ندارد که دیگر به مکالمه با او ادامه دهد. به طور مثال،  فرد الف درباره آخرین ایده ای که به ذهنش رسیده است حرف می زند. فرد ب می گوید: البته، طبیعتا، دقیقاً… . فرد الف مشتاق می شود تا بیشتر از آن باور بگوید. اما فرد ب به گونه ای رفتار می کند که انگار آن عقاید را قبل از اینکه به ذهن فرد الف برسد خودش داشته است در حالیکه برای او نیز جدید بوده است. در این شرایط فرد ب  فقط مقداری عقیده به آن ایده اضافه می کند و در نتیجه فرد الف آرام آرام احساس می کند که باورهایش دزیده شده اند. او حس ناراحتی می کند و دیگر تمایلی ندارد با فرد ب صحبت کند. 

۲) دزدی عاطفی:

اگر فردی مرتکب اشتباهی شود احتمالا پیامدهای هیجانی تعجب و شوک، خشم نسب به خود، غم، احساس گناه، حس مسئولیت، جبران و نهایتاً رسیدن به صلح ذهنی را تجربه خواهد کرد. این فرایند عاطفی ویژگی ضروری تجربه ذهنی افراد در زندگی است. اما ممکن است شخص دیگری در این فرایند دخالت کند و به فرد اجازه ندهد که این فرایند را طبق مسیر طبیعی تجربه کند. در عوض آن فرد تجارب هیجانی شوک، اضطراب، ترس شدید، حس حقارت و پنهان کردن را خواهد داشت. در اینجا دزدیده شدن عناصر هیجانی (شوک، خشم، غم، حس گناه، حس مسئولیت و جبران) مسیر تجربه هیجانی او را  تغییر می دهد و زندگی هیجانی او دایماً تغییر می کند. در این فرایند جدید ترمیمی وجود ندارد و اگر هم فرد گناه خود را جبران کند تحت تاثیر عاملی بیرونی آن را انجام داده است. بولاس معتقد است که تخریب فرایند عاطفی بسیار جدی تر از دزدی محتوای روانی است. 

۳) دزدی ساختار روان:

برخی اوقات، ساختار روانی فرد توسط فرد دیگری دزدیده می شود. مثل دزیده شدن سوپر ایگوی فرد یا توانایی حل مسئله. هنگامی که سوپرایگوی فردی دزیده می‌شود آن شخص به جای احساس سرزنش درونی منتظر است تا از بیرون تحقیر شود. تنها هنگامی که تحقیر از بیرون صورت بگیرد حس سرزنش  متوقف میشود زیرا سوپر ایگوی او بیرونی است.  در چنین شرایطی از دست دادن بخش مهمی از ساختار روانی رخ می دهد به گونه ای که انگار فرد دیگری سوپر ایگوی او شده است. گاهی این دزدی درباره توانایی حل مسئله که یکی از ظرفیت های مهم ایگو است رخ می دهد.  اگر فردی در حل مسئله فرد دیگری دخالت کند او  ساختار روانی مربوط به تفکر منطقی و حل مسئله را دزیده است در نتیجه آن فرد حس نمی کند که خودش می تواند آن مسئله را حل کند و همیشه هنگام مواجهه با مشکلات فقط حس گیجی، اعتماد به نفس پایین، و حس دست و پا چلفتی بودن خواهد داشت. حتی فکر کردن را به صورت امری خطرناک تجربه می کند زیرا قبلاً  در آن موقعیت احساس اضطراب و تهدید را تجربه کرده بود.

۴) دزدی خود:

هر یک از انسانها تاریخچه منحصر به فردی دارند که ارزشمندترین دارایی آنهاست. خود  هر فردی از خود دیگری متفاوت است. هنگامی که بخش هایی از خود دزدیده می شود  شکاف های عمیقی در خود آن فرد ایجاد می شود. از دست دادن بخشی از خود نه تنها به معنی از دست دادن محتوا، کارکرد و فرایند است بلکه همچنین به معنی از دست دادن حس آنچه هستیم است. از دست دادن این حس یعنی نابودی آنچه که هستیم. هنگامی که عناصر و عملکرد مهمی از روان فرد در دوران کودکی دزیده شده است نوع خاص از دست دادن تجربه می شود که فاجعه آمیز است و ممکن است هیچ بهبودی برایش وجود نداشته باشد. آن فرد  احساس خواهد کرد که  بی عدالتی بزرگی صورت گرفته است.  احساس می‌کند آسیب جدی دیده است و در جستجوی راه حل انتقام جویانه و کینه توزانه خواهد بود. او به شدت میل به قصاص پیدا خواهد کرد. این میل می تواند شکلی از سوگواری باشد. این نوع دزدیِ خود، که بخش های مهم دنیای روانی کودک توسط والدین ربوده شده است، را  میتوان در بزرگسالانی دید که از خانه دیگران دزدی می کنند. هنگامی که آنها از خانه ای دزدی می کنند عمل دزدی  ممکن است انعکاسی از تجارب قبلی شان در دوران کودکی باشد. ممکن است در ذهن احساس کنند که در حال ربودن ابژه های درونی خانواده هستند  و بدین طریق با دزدی کردن از دیگری بتوانند جبران خسارت کنند.یعنی ناهشیار می خواهند چیزی را بردارند تا درونشان پر شود.

پارانوییای  ضروری (Necessary paranoia)

هنگامی که عناصر روانی از خود فرد دزیده می شود  آن فرد ممکن است علاوه بر احساس پوچی حس پارانوییا را هم تجربه کند. علت اینکه بولاس از نام پارانوییا استفاده می کند این است فرد حس می کند چیزی خصمانه در بیرون وجود دارد. پارانوییا در این شرایط شکلی از سوگ دارد. آنها حس می کنند چیزی را از دست داده اند و معتقد اند چیزی خصمانه یک چیز با ارزش از درون آنها دزدیده است. در نتیجه در جستجوی ترمیم عناصر روانی شان هستند. چنین اشخاصی خود را از ابژه ها مخفی نمی کنند بلکه برعکس در جستجوی دیگری هستند. آنها به سمت دیگری حرکت می کنند و تلاش می کند چیزی را به خودش برگردانند یعنی به دنبال بازگرداندن عناصر روانی دزیده شده‌شان هستند. از نظر بولاس تفاوت میان پارانویایی که نتیجه EI است با  پارانوییایی که بازنمایی کننده فرافکنی‌های عناصر ناخواسته فرد به دیگران است را می توان با بررسی ماهیت انتقال و انتقال متقابل تمیز داد. این تحلیل شوندگان در انتقال معتقدند که درمانگر فرایندهای مهم روانی را در بر دارد (contain) و مصم هستند تا این استعدادها را برای خود بدست آورند. اگرچه تحلیل گر تحت فشار قرار می گیرد تا عنصار روانی زندگی را به تحلیل شونده برگرداند، اما احساس آزار دیدن که با بیماران پارانویید تجربه می کنند را ندارند. در اینجا درمانگر تحت فشار بخش های نخواستنی بیمار نیست بلکه کاملا برعکس، بیمار تلاش می کند تا درمانگر ذهنش را بهبود دهد. درحالیکه درمانگر به آنها کمک می کند تا فکر کنند و دوباره فرایندهای روانی و عاطفی  و نهایتاً ساختار روانی شان را مالک شوند، انتقال انگلی با تحلیلگر نیز پدیدار خواهد شد. آنها نسبت به کارکرد دگرگون ساز تحلیل گر شکلی از گرسنگی به ابژه پیدا می کنند تا نهایتاً عشق را بدست آورند. یعنی آنها سعی می کنند تا به ابژه ها بچسبند تا عنصار روانی دزدیده شده شان را از او پس بگیرند. 

مثالهایی از فرایند EI:

در این مثال ها بولاس سعی در نشان دادن فرایند EI در روابط بین فردی دارد. فرایندی که فردی به ذهن فرد دیگر حمله می کند و عناصر روانی خاص زندگی او را میرباید و به خود اختصاص می دهد. قربانی EI احساس می کند بخش های از وجودش لخت و برهنه شده است. والدینی که به خاطر هر اشتباهی دایماً کودک را نقد و سرزنش می کنند، ارزش حس گناه را در زندگی اش کاهش می دهند. چنین فردی دایماً انتظار تنبیه یا رفتار تند از سوی محیط بیرون را خواهد داشت زیرا ارزش حس گناه بوسیله والدین تندخو و سرزنشگر از بین رفته است. شخص هنگام اشتباه احساس اضطراب می کند اما حسی از شرم و همدلی و جبران نخواهد داشت. او هرگز نمی تواند باور کند که “خودم می توانم درستش کنم”. بولاس در مثال‌های زیر این فرایند را به خوبی روشن می سازد:

  • کودک پنج ساله ای همراه با والدین کنار میزی نشسته است. ناگهان دستش به لیوان شیر می خورد و لیوان شیر به زمین میریزد. یکی از والدین فریاد می زند: تو یک عقب مانده احمقی. چرا متوجه نیستی چه کار می کنی؟ در کسری از ثانیه، قبل از حمله پدر، کودک خود حس بدی مثل شوکه شدن را تجربه کرده بود و میل به جبران داشت اما با حمله پدر فرایند عاطفی از او ربوده میشود. در نتیجه مداخله پدر باعث میشود که کودک به جای جبران کردن فقط مضطرب شود. در حالی که یکی از والدین می توانست بگوید: ” می دانم که این قضیه ناراحتت کرده است و همه ما از این کارها می کنیم و نگران نباش اینجا لیوان شیر دیگری داریم” در نتیجه این نحوه برخورد کودک نیز ممکن است بگوید:” به خاطر این کار متاسفم”. به جای احساس اضطراب کودک متاسف خواهد بود و میل به جبران خواهد داشت. اما در شرایطی که پدر فریاد می زند یکی از عناصر روانی مهم زندگی کودک یعنی حس جبران کردن دزدیده می شود و کودک ترجیح می دهد در چنین شرایطی در آینده یک فرد احمق باشد اما چیزی را جبران نکند.

  • کودک ۴ ساله‌ای  در اتاقی مشغول بازی است. تا اینکه یکی از والدین وارد اتاق می شود و در بازی او مداخله می کند. این مداخله باعث می شود کودک حس سرزندگی‌اش در بازی را از دست دهد. اگر فردی که وارد بازی شده است یک کودک هم سن با کودک ۴ ساله باشد اتفاق ناخوشایندی نخواهد افتاد، اما هنگامی که والدین  وارد بازی می شوند کودک مجبور است مشغول بازی‌ای شود که مورد علاقه والدینش هست نه خود. در نتیجه حس خودانگیختگی در او کاهش می یابد و همیشه سعی خواهد داشت که مطابق با هنجار عمل کند. در چنین فضایی امکان خلاق بودن نیز کاهش می یابد.

  • دانشجویی ۲۵ ساله  که مشتاق یادگیری است کاملا قادر به بازنمایی دیدگاهش درباره موضوعی به صورت جامع است. اما استاد اجازه این کار را نمی دهد. استاد یقین دارد که همه چیز را می داند. او دایما ًایرادهایی از آن دانشجو می گیرد و تلاش می کند تا یک دیدگاه جامع و کامل  را دوباره ارائه کند. طوری که دانشجو احساس می کند این استاد است که مطلب را ارائه کرده است نه خود. در نتیجه او بیشتر گیج و مبهوت می شود؛ کمتر حرف می زند و استاد نیز عصبانی تر می شود. در نتیجه تحت چنین شرایطی استاد ظرفیت فکر کردن شفاف و به کلمات در آوردن افکار را از دانشجو می دزد.

  • فرد الف در اتاق تنهاست و مشغول فکر کردن درباره موضوع خاصی است. فرد ب با خلقی شاداب وارد می شود. از او می پرسد به چه چیزی فکر می کنی؟ آن فرد چیزهایی که در ذهنش دارد را به دوستش می گوید. فرد ب ابعاد نگرانی های فرد الف را بیرون می کشد و سپس نگرانی های خصوصی خودش را  شتاب زده و با شدت به نگرانی های فرد الف مربوط می کند. فرد ب حالت ذهنی فرد الف را به معنایی ربط و سازمان می دهد که کمتر در ارتباط با حس فرد الف بوده است. و اگر فرد ب شخصیت مانیکی داشته باشد فرد الف به تدریج احساس ناکارآمد بودن و راکد ماندن می کند. او بخش های مرده  شخصیت فرد مانیک را در خودش حس می کند.  در این مثال به وضوح می توان دید که چگونه همانندسازی فرافکنانه و EI با هم رخ می دهند. همانطور که فرد ب کارکردهای درونی فرد الف را بیرون می کشد عنصر مردگی که سعی در رهایی از آن دارد را نیز به درون فرد الف فرافکنی می کند.

  • اعضای یک انجمن شهری با هم جمع شده اند تا بر روی مسئله ای سخت کار کنند. اعضای گروه نظریات مختلفی ابراز می کنند و تلاش می کنند تا راه حلی برای مسئله پیدا کنند. فرد الف در میان اعضای گروه ساکت است و شاید به ظرفیت های خلاق اعضای گروه حسادت می کند. فرد ساکت ناگهان شروع به سخنرانی می کند: “من فکر می کم باید این مسئله را جدی بگیریم، این موضوعی نیست که به آهستگی رخ داده باشد و باید مسئولیت بیشتری قبول کنیم”. تا قبل از سخنرانی او اعضای گروه با جدیت  در حال پیگیری مسئله بودند و نه تنها هیچ سبک سری یا عدم جدیتی وجود نداشت بلکه بسیار مسئولانه و جدی در حال فکر کردن بودند. اما آن فرد با سخنرانی نارسسیستیکی که داشت، فرصتی برای خودش ایجاد کرد تا جدیت، مسئولیت، احتیاط و هشیاری را به خودش نسبت دهد. در اینجا سخنرانی  فرد الف فقط باعث شد تا بقیه اعضای گروه که خلاقانه در حال فکر کردن بودند، محتاط و ساکت شوند.

هدف اصلی این فصل بررسی و روشن کردن مفهوم extractive introjection است. بولاس به بررسی اینکه چرا برخی افراد نسبت به این مکانیزم آسیب پذیرتر هستند و برخی دیگر نه نپرداخته است. و همچنین میان شکل های سالم و پاتولوژیک آن تمیزی قایل نشده است. او معتقد است که این مکانیزم بخش معمول و ضروری فرایندهای بین ذهنیتی است. او در این فصل به بررسی این مفهوم و همانندسازی فرافکنانه به طور مفصل پرداخته است و همچنین بحث مفصلی برای کاربردهای فنی روان تحلیلی در کار با بیمارانی که بیشتر احساس تهی بودن درونی توسط این مکانیزم دارند، تا همانندسازی فرافکنانه، پرداخته است.

فصل سوم: بیماری نرماتیک

بولاس در توصیف بیماری نرماتیک از نظر وینیکات استفاده کرده است. هنگامی که وینیکات (۱۹۷۱)  باور داشت که “خلاقیت بیشتر از هر چیزی باعث می شود تا فرد احساس کند که زندگی ارزش زیستن دارد” او می دانست که روان تحلیلگران روی انواع اختلالات و آشفتگی های ذهنی متمرکز هستند که زندگی خلاقانه را دشوار می‌کند. خلاقیت در سلامت روان آدمی نقش مهمی دارد و هنگامی که فضای خلاقی در ذهن وجود نداشته باشد با فضای پاتولوژیک روبرو خواهیم شد. اما با این حال وینییکات (۱۹۷۱) محور دیگری از بیماری را مطرح می کند:

” مردم ممکن است به سوی زندگی رضایت بخشی پیش روند و ممکن است کارهایی انجام دهند که حتی ارزش بسیار خاص و استثنایی داشته باشد اما ممکن است آنها اسکیزوئید یا اسکیزوفرن باشند. آنها ممکن است به خاطر داشتن حس ضعیفی از درک واقعیت روان پریش باشند. اما با این حال عده دیگری از افراد وجود دارند که به دنیای ابژه های بیرونی چسبیده اند و در جهت مخالف با دنیای سابجکتیویتی حرکت می کنند و از خلاقیت دور می شوند “.

یعنی درست است که افراد اسکیزوئید از تماس با دنیای بیرونی اجتناب می کنند اما در عین ممکن است افرادی خلاق نیز باشند. اما بولاس معتقد است که در بیماری نرماتیک سائقی خاص برای نرمال بودن دیده می شود که ناشی از ارتباط خیلی زیاد با واقعیت است. همانطور که ارتباط ضعیف با واقعیت می تواند مشکل ساز شود ارتباط زیاد با واقعیت هم میتواند به همان اندازه مشکل ساز شود. سابجکتیوتی در افراد نرماتیک ضعیف است و همین امر ایجاد مسئله می کند. بنابراین مسیله نرماتیک ضعف در سابجکتیویتی و چسبیدن خیلی زیاد به واقعیت است. بولاس معتقد است که غرق شدن این افراد در دنیای ابژه ها و واقعیت بیرونی منجر به بی حسی  و از بین رفتن سابجکتیویتی در دنیای ذهنی شان می شود که باعث می شود آنها خود را به عنوان ابژه‌ای در میان سایر محصولات دنیای ابژه ها  درک کنند یعنی آنها تبدیل به یک شی در دنیای اشیا می شوند. 

ما شاهد تعداد قابل ملاحظه ای از اختلالات در شخصیت هستیم که با حذف عامل سابجکتیویتی در روان انسان شناخته می شوند مثل ” blank selves” (گیوواچینی[۵]، ۱۹۷۲)، “blank psychoses” (دونت و گرین[۶]، ۱۹۷۳) و ” شخصیت سازمان یافته ” (هگز[۷]، ۱۹۸۳). تلاش برای کشف ویژگی های انتخاب شده این شخصیت ها را می توان در کارهای مسعود خان (۱۹۷۴، ۱۹۷۹)، آندره گرین (۱۹۷۳)، دونت و گرین (۱۹۷۳) و رابرت استالر (۱۹۷۳، ۱۹۷۶) یافت. بولاس برای معرفی شخصیت نرماتیک از کار نویسندگان مزبور استفاده کرده است. افرادی که “خود یا روان خالی” دارند درد روانی ناشی از  فضای خالی ذهن را تجربه می کنند. اگر از فردی سابجکتیویتی‌اش گرفته شود از نظر روانی احساس خود خالی  را تجربه خواهد کرد (گرین، ۱۹۷۳). این فرد قابل تحلیل نخواهد بود زیرا دارای ذهنی است که نمیتواند نمادسازی کند. این افراد همیشه ناراحت هستند اما موفق نمی شوند از این حس رهایی پیدا کنند و نمیتوانند از فضای بین فردی نیز استفاده کنند. زندگی روانی آنها با دردی همراه می شود که همیشه با آنهاست.

بنابراین هر زمان که سابجکتیویتی از فرد گرفته شود احساس خلا ایجاد خواهد شد. حال سوال این است که چرا این افراد به درمان می آیند؟ آنها قادر به نمادسازی دردهای روانی خود نیستند. دردی که ناشی از فقدان سابجکتیویتی است و فرد فاقد سابجکتیویتی احساس می کند شی ای است که به دنبال اشیای دیگر می گردد. بنابراین آنها وارد فضای تحلیل می شوند تا درد ناشی از فضای خالی در ذهنشان را نمادسازی و در نهایت ترمیم کنند. با آنکه بولاس برای توصیف مفهوم نرماتیک از مفاهیم خود و روان خالی استفاده کرده است اما با این حال تفاوتی نیز وجود دارد. افرادی که از خود خالی رنج میکشند با آنکه فضاهای خالی، فضای خلاق ذهنشان را فسخ کرده است  اما درد ناشی از آن باقی مانده است و آنها هم قادر به درک حس آن درد هستند از این رو در درمان سعی در یافتن معنایی برای آن فضاهای خالی دارند.

اما افراد نرماتیک با آنکه خود خالی دارند اما درد ناشی از آن را حس نمی کنند. هیچ یک از هیجان‌های خشم، غم و گیجی را حس نمی کنند و از نظر بولاس مسئله اصلی آنها این است که به صورت نرمالی نرمال هستند، یعنی زیادی نرمال هستند. یک شخص نرماتیک بسیار با ثبات، امن، راحت و از نظر اجتماعی برونگراست. او هیچ علاقه ای به زندگی سابجکتیو ندارد. او تمایل دارد تا درباره اشیا و واقعیت مادی یا داده هایی که مربوط به پدید های مادی هستند فکر کند. مفهومی که بولاس معرفی می کند یک مفهوم متناقض است یعنی هم بیماری است و هم نرمال. این مفهوم میتواند منجر به آشفتگی در شخصیت افراد شود.

سابجکتیویتی در ذهن این افراد حذف می شود و آبجکتیوتی جایگزین آن می‌شود. آنها نه تنها با ثبات هستند بلکه غیرعادی با ثبات هستند یعنی به طریقی منجمد هستند. وقتی به آنها از بیرون دیده می شود افرادی باثبات هستند که در ظاهر همه چیز مثل  خانه، ماشین، همسر خوب و تحصیلات دارند  یعنی از بیرون آبجکتیو و امن ولی دنیای درونی آنها ناامن است. کالا برای آنها چیزی محکم است. آنها تا وقتی که در دنیای ابجکتیو هستند احساس راحتی می کنند اما اگر بنا به شرایط ضروری مجبور به مشارکت در موقعیت ذهنی پیچیده ای شوند مثلا هنگام بحث درباره فیلم یا موسیقی نمیتوانند در بحث شرکت کنند زیرا فاقد دنیای ذهنی هستند که بتوانند معنایی برای شعر یا فیلم یا موسیقی بسازند یعنی در این موقعیت ها فقدان دنیای سابجکتیو آنها فاش خواهد شد. در نتیجه معمولا ساکت می مانند و هیچ اظهار نظری نمی کنند. حتی هنگام یک نزاع ممکن است فقط اینگونه اظهار نظر کنند که مردم غیر منطقی هستند و سکوت اختیار کنند. این بیماری هنگامی رخ می دهد که معنای ذهنی در یک ابژه بیرونی قرار گیرد و در آنجا باقی بماند و دوباره درونی سازی نشود و در طول زمان کارکرد نمادینش به عنوان یک دلالت کننده از دست برود. چنین افرادی در یک دنیای کاملاً بی معنا زنده هستند.

شخصیت نرماتیک:

برای اینکه درک بهتری از شخصیت نرماتیک داشته باشیم بهتر است اول با عناصر سابجکتیویتی آشنا شویم. سابجکتیویتی فضایی است که  به ما کمک می کند تا بتوانیم افکار، ایده، احساسات و ادراکمان را نمادسازی کنیم. تا در این فضا بتوانیم فرایند تفکر ناهشیار، فضای خیال پردازی، رویای روز، و حافظه ناهشیار داشته باشیم و به گونه ای پیشرونده و خلاق از این فضا استفاده کنیم. بنابراین بازنمایی از اشیا ،آدمها و روابط در دنیای ذهنی شکل می گیرد و باعث می شود تا چیزی به نام نماد سازی اتفاق بیفتد یعنی ما چیزهای بیرونی را در ذهنمان نمادین میکنیم. اما در افراد نرماتیک عکس این فرایند رخ می دهد. یعنی نوعی  فرایند نماد زدایی اتفاق می افتد. مفاهیم از دنیای درون روانی به دنیای بیرونی می رود و تبدیل به یک چیز بیرونی می شود، یعنی سابجکتیویتی وارد دنیای بیرون می شود.

در حالت طبیعی بین فضای ذهنی انسان و دنیای عینی بیرونی ارتباط متقابل دایمی وجود دارد اما در افراد نرماتیک مفاهیم بعد از اینکه از دنیای درون روانی به دنیای عینی بیرون رانده شدند در همانجا باقی می مانند و دوباره درونی سازی رخ نمی دهد و در نتیجه همان فضای ذهنی خالی باعث می شود  که آنها تنها با فضای عینی بیرون در تماس باشند. از این رو ویژگی مشخص اساسی آنها بی‌رغبتی به سرگرمی عناصر ذهنی زندگی است، چه درون خودشان و چه در دیگری. ظرفیت درون نگری به ندرت مورد استفاده قرار می گیرد. وقتی از چنین اشخاصی خواسته می شود تا درباره موضوعی که نیازمند بررسی خود یا دیگری به روشی عمیق است اظهار نظر کنند واقعا ساده لوح به نظر می رسند. آنها به شدت غرق دنیای اشیا و ابجکتیو هستند. یعنی غرق هم اشیاء و هم امور عینی. آنها میتوانند مدتها درباره برندهای کیف و ماشین حرف بزنند ولی حتی قادر به درک یک بیت یا معنای شعر نیستند. در واقع آنها در در دنیای مادی خوشحال‌تر هستند. آنها افرادی سطحی هستند که هیچ عمقی ندارند. به جای نمادسازی دنیای بیرون، خودشان تبدیل به یک شی می شوند و با خود و دیگران نیز شبیه شی رفتار می کنند. ممکن است روابط زیادی داشته باشند اما صمیمیتشان عمیق نیست زیرا تصاویر ذهنی به طور خلاقی در زندگی تاثیر دارند و منابع مهمی برای روابط بین فردی هستند اما چون افراد نرماتیک نمی توانند حالات ذهنی خودشان را تجربه کنند از این رو درکی هم از فضای بین فردی نخواهند داشت.

ممکن است اشیا برای افراد دیگر معنای مختلفی داشته باشد اما از آنجایی که افراد نرماتیک فاقد سابجکتیویتی هستند اشیا را نیز همان گونه توصیف می کنند که هستند. فضای ابجکتیو برای آنها خیلی مهم است در نتیجه تلاش زیادی می کنند تا اموال خودشان را حفظ کنند زیرا این مادیات است که برای آنها کارکرد دارد. در واقع در دنیایی از فراوانی بی معنا زندگی می کنند. هیچ چیزی معنایی که باید داشته باشد را ندارد. برخی از افراد ممکن است در انجام دادن کارها راغب باشند اما توانایی  و شرایط انجام دادن آن کار را ندارند، اما افراد نرماتیک توانا اما کاملا بی میل هستند زیرا امور برایشان معنی ندارد. آنها در میان ابژه های مادی ناراضی زندگی می کنند.  آنها قادر به اظهار نظر درباره یک شعر یا یک اثر هنری نیستند. درک کردن شعر نیازمند توانایی ذهنی است که این افراد از آن اجتناب می کنند. تنها برایشان مالکیت چیزها مهم است. اگر به کنسرتی بروند بیشتر از اینکه آنجا چه حسی را تجربه کرده اند مهمتر این است که بلیط آن کنسرت را دارند. در عوض آنها به واقعیت علاقمند هستند. حقایق جمع آوری و ذخیره می شوند زیرا این فعالیت ها برایشان اطمینان بخش هستند و کمک می کند آنها ناآگاهانه به ابژه ای در جهان عینی تبدیل شوند. آنها دوست دارند جزیی از یک موسسه یا تیم باشند زیرا احساس صمیمت کاذبی برایشان ایجاد می کند. نیازی نیست در تیم از سابجکتیویتی خودشان صحبت کنند. تیم یا آن موسسه نیز برایشان به معنی دارایی محسوب می شود یعنی چیزی که با آن خود را تعریف می کنند. حتی طریقی که آنها به جمع آوری اموال می پردازند بی‌ذوق است زیرا معنی نمادینی وجود ندارد، در نتیجه ذوق و شوقی هم نخواهند داشت.

رضایت آنها صرفا از طریق داشتن ابژه ها ایجاد می شود و حتی ارزش انسانی را نیز از طریق داشتن مجموعه ای از ابژه ها می سنجند مثلا وقتی آنها قایقی میخرند آن را بسیار با ارزش می دانند و تمام اخر هفته وقت می گذارند تا فقط یاد بگیرند چطور می توانند قایقرانی کنند. از نظر بولاس آنها هویت دارند ولی کار سابجکتیوی روی تاریخچه هویتشان صورت نگرفته است. شاید در فضای تحلیل از دوران کودکی خودشان حرف بزنند اما صرفا رویدادها را بدون داشتن حس و یا معنای خاصی توصیف می کنند. در نتیجه توصیف ماهیت شخصیت انها سخت است. نه شبیه شخصیت های “انگار که” هستند و نه “خود کاذبی” که وینیکات توصیف کرده است. نمی توان گفت این افراد نمی توانند عاشق شوند یا رابطه ای را شکل بدهند. انها جذب دیگری می شوند بدون اینکه بتواند درباره ذهنیت آن فرد ادعایی داشته باشد. عاشق شدن آنها بیشتر شبیه اعتیاد است زیرا فضای بین ذهنیتی آنها ضعیف است. آنها فرد بی عاطفه ای نیستند. حتی ممکن است شوخ طبع باشند و خوش برخورد و سرگرم کننده به نظر برسند. اما قادر به بروز حس غم نیستند. غم و اندوه روند زندگی آنها را کند می کند مثلا هنگام افسردگی به جای بروز غم فقط نمی توانند به تعطیلات بروند. از انجایی که فعالیت کیفیت زندگی آنها را تعیین می کند افسردگی و اضطراب در آنها نمود ظاهری پیدا نمی کند. آنها ممکن است معتاد به کار باشند و در کار و ساختن زندگی اینده شان موفق باشند. آنها اغلب می دانند هر ساعت از روز چه کاری انجام خواهند داد و از آنجایی که همه فضای زندگی شان را به آیین ها اختصاص می دهند امکان انتخاب خودانگیخته در آنها از بین می رود. آنها می دانند هر روز در کدام رستوران ناهار خواهند خورد، یا در هر سه شنبه عصر با دوستشان بازی خواهند کرد و یا هر دوشنبه با همسرشان غذا خواهند خورد.

سرگرمی هایشان فاقد شیطنت و تفریح است و با تعصب کارهای روزمره را پی گیری می کنند. بیمار نرماتیک زن از فروشگاهی به فروشگاه دیگر سرگردان است. ممکن است  هر روز  ساعتها زمان را صرف خرید کند، نه به این دلیل که  نیاز خاصی به چیزی دارد بلکه تنها به این خاطر که زیبایی چیدمان منظم آن فروشگاه و کالاهای جذاب آنجا را تسکین دهنده می باید و او می تواند بدون چشم برهم گذاشتن از یک فعالیت به فعالیت دیگر زندگی کند. خشم مانند افسردگی نمود ظاهری ندارد اما می توان خشم را در طریق بودنشان مشاهده کرد. اگر یکی از والدینش بمیرد نمی تواند احساس سوگواری کند. در واقع تنها واقعیت بیرونی را جمع می کند تا هنگام روبرو شدن با مشکلات از آنها استفاده کند. مثلا درگیر بررسی جزییات ماهیت بیماری  و بیمارستانی که درمان والدین در آنجا انجام شده است میشود و تنها به بیان کلیشه ای  بسنده میکند که معنای شسته و رفته ای از تجربه مرگ دارد:” خوب او پیر بود و همه باید روزی بمیریم”. آنها به هیچ وجه افرادی دوستانه نیستند. ممکن است به شدت در فراهم کردن مهمانی و شام ماهر باشند.

با این حال موضوعاتی که نیازمند تامل عناصر ذهنی در زندگی دارد به ندرت در مباحثشان مطرح می شود و رابطه دوستانه آنها با مرور حوادث زندگی روزمره مشخص می شود. آنها قادر به شناخت واقعی از دوستانشان نیستند. ظرفیت لازم برای صحبت کردن درباره خودشان، شخصیتشان و احساساتشان را ندارند. تنها می توانند از طریق موضوعاتی مانند مهمانی با دوستانشان ارتباط برقرار کنند. در فضای تحلیل هم ممکن است تنها نام دوستانشان را ببرند بدون اشاره به حس یا معنای خاصی که آنها برایشان دارند. به گفته بیون آنها روابط را غیرجاندار می کنند. ممکن است فردی از یک مکان تاریخی به گونه ای صحبت کند که به راحتی می توان سابجکتیویتی را در او دید اما افراد نرماتیک ممکن است بدون داشتن هیچ حسی فقط نام آن مکان تاریخی را بگویند. آنها فردی بدون عقیده و استاندارد نیستند. اما این استانداردها را انگار به ارث برده اند. به جای نوعی گفتار درونی که بین ایگو و سوپر ایگو رخ می دهد در عوض تنها نوعی درونی سازی موقتی قانون در آنها دیده می شود که به آنها می‌گوید صرفاً  کدام رفتار درست است و کدام غلط، بدون آنکه تعمق و تفکر پیچیده ای در آنها دیده شود. فضایی که نیاز به تفکر نقادانه سابجکتیو داشته باشد در انها دیده نمیشود. 

سبب شناسی بیماری نرماتیک:

بولاس در توصیف شخصیت های نرماتیک از اصطلاح “متولد نشده” استفاده می کند. او معتقد است که افراد نرماتیک اغلب راضی و خوشحال به نظر میرسند اما در عین حال شبیه نوزادی هستند که همیشه راه حل نهایی شان برای ارضای نیاز و خوشبختی پستان است. آنها فاقد سابجکتیویتی هستند در نتیجه همین امر باعث می شود آنها نتوانند از نمادسازی استفاده کنند. پستان همان چیز مادی در دنیای ابژه هاست که موجودیت آنها را تعیین می کند. همیشه راه حل نهایی شان برای مشکلات هم جستجوی همین پستان است مثلا به خرید می روند تا حالشان خوب شود. آنها خودشان را فقط یک ابژه (به طور ایده ال باهوش، تولید کننده و اجتماعی) در میان ابژه های دیگر دنیای مادی می بینند.

از آنجایی که آنها خودشان را به صورت سوژه نمی بینند نمی‌خواهند که از سوی دیگران هم سوژه دیده شوند و تمایلی به شناخت دیگران هم ندارند. آنها هیچ علاقه ای به حالت های ذهنی ندارند و ابژه های مادی را به خاطر کارکردشان جستجو می کنند تا به صورت نمادین . تنها بخشی از ظرفیت نماد سازی شان رشد می کند. در سبب شناسی شکل گیری شخصیت نرماتیک نقص در کارکرد منعکس کردن (mirroring) توسط والدین  بسیار حائز اهمیت است. والدین بایستی خودِ خودانگیخته کودک را  به او انعکاس دهند اما هنگامی که آنها به کودک فشار وارد می کنند تا به گونه ای خاص رفتار کند و تابع خواسته‌های آنها باشد مانع از رشد خودانگیختگی کودک می شوند.

در خانواده های نرماتیک فرایند منعکس کردن خود واقعی کودک بسیار ضعیف است. در واقع بیماری نرماتیک حاصل فضای extractive introjection است. والدین عناصر ذهنی را از فضای روانی کودک بیرون می کشند و در نتیجه آن فضا خالی می‌ماند سپس آنها را به سمت نرمال بودن سوق می دهند. در نتیجه در طی این فرایند سرزندگی در این کودکان به تدریج می میرد و در عوض آنها شبیه به ربات‌هایی می شوند که دایما باید درگیر فعالیت های مختلف باشند. به طور مثال ممکن است والدین کودک خود را وادار به رفتن به کلاس های مختلف آموزشی کنند که از نظر بولاس می تواند مخرب باشد زیرا کودک هیچ حق انتخابی برای انجام دادن یا ندادن آن فعالیت ها ندارد. این فعالیت ها خودانگیخته نخواهد بود بلکه صرفاً تلاشی است که والدین برای نرمال بودن کودکشان می کنند. در نتیجه در تحول رشدی خودانگیختگی این کودکان دایماً دفن می شود.  تنها راه حلی که برای کودک باقی می ماند وفق دادن با روش هایی است که والدین برای نرمال بودن به آنها تحمیل کرده اند. والدین این افراد نسبت به رشد خود کاذب پاسخگو هستند و کودک را با پاداش های مادی تقویت می کنند. آنها کودک را برای خوب بودن، خودانگیخته نبودن، خودسر نبودن و در واقع نرمال بودن تشویق می کنند و جوایز مادی را برایش تهیه می کنند.

در این فرایند غم و اندوه کودک پردازش نمی شود بلکه صرفاً به خرید پاداش های مادی مشغول می شوند تا حال کودک را خوب کنند. در اینجا پاداش مادی همان پستان است. هیچ چیز قابل ملاحظه ای در تاریخچه افراد نرماتیک رخ نمی دهد. این کودکان در مجموعه ای ساختار یافته پرورش می یابند که برایشان اسباب بازی و وسایل بازی فراهم میشود و به یقین از محرومیت مادی رنج نمی کشند. اما هیچ از والدین به تجلیل زندگی تخیلی کودک رغبتی نشان نمی دهند. بولاس معتقد است که در این خانواده ها رانه مرگ دیده می شود. ظاهراً به نظر می رسد که آنها زندگی می کنند اما باطناً فضای زندگی آنها ضد زندگی است. در این فضای ضد زندگی جایی برای خودانگیختگی و خلاقیت وجود ندارد تا در تصمیم گیری به کودک کمک کند. چنین فضایی ناشی از رانه مرگ والدین است. کودک به صورت ناهشیار و  به تدریج متوجه نفرت والدین می شود. در واقع والدین از خود کودک متنفر نیستند بلکه نفرت آنها از زندگی است. بهتر است گفته شود که کودک حمله والدین به زندگی اش را تجربه می کند. آنها با کودک به گونه ای رفتار می کنند که توهم منفی ایجاد می شود یعنی هنگامی که کودک مشغول بازی و سرزندگی است اغلب می خواهند بازی را به اتمام برسانند و یا او را نادیده می گیرند تا ماهرانه کودک را به سمت واقعیت متمایل کنند.

مهمتر از همه آنها نگران هستند که همیشه فرزندانشان نرمال باشند و نمی خواهند به طریقی رفتار کنند که عجیب و غریب یا نامناسب دیده شوند. بنابراین کودکان برای خوب بودن پاداش می گیرند، خوب بودنی که به معنای عادی بودن و معمولی بودن است . چنانچه این کودکان، مخصوصا در موقعیت های اجتماعی، تخیلی باشند نادیده گرفته می شوند و یا تهدید می شوند. کودکان به مرور طی همانندسازی با والدین با خود هم به عنوان یک ابژه برخورد می کنند. این والدین انواع آیین ها را جای گزین تخیل کودکانشان می کنند در واقع یک ساختار خالی را جای گزین خلاقیت می کنند. این والدین ابتکار خلاقانه کودک را تشویق نمی کنند بلکه او را به سمت تماشای تلویزیون یا بازی های کامپیوتری سوق می دهند مثلا کودکی که تمایل به بازی نمادین خشونت با پدر دارد را مجبور به تماشای تلویزون می کنند. بی توجهی به خلاقیت کودک منجر به نادیده گرفته شدن بخش های مهمی از کودک می شود.

این والدین با بازی هایی که رنگ و بوی جنسی یا خشم دارد مسئله دارند. بازی هایی چون دزد و پلیس. برای مثال هنگامی که کودک مشغول بازی دزد و پلیس است آنها بالافاصله در بازی مداخله می کنند و نه تنها بازی را متوقف می کنند بلکه او را به سمت تماشای تلویزیون یا توپ بازی که ملایم تر است و خصمانه نیست تشویق می کنند. این والدین زندگی روان شناختی کودک را تبدیل به مجموعه ای از فعالیت های فیزیکی ساختارمند می کنند. ممکن است به ورزش علاقمند باشند اما ورزش هم در اینجا حکم آیین را دارد. کودک طبق معیاری ورزشکار می شود که دیگران از قبل برایش تدارک دیده اند. در روند رشد سالم والدین به بازی کودک اهمیت می دهند و هنگام بازی با کودک صحبت می کنند و در عین حال فرایند یادگیری زبان کودک پرورش می یابد. این فرایند باعث رشد سابجکتیویتی در کودک می شود. اما والدین نرماتیک بدون پرورش سابجکتیویتی، تنها نام اشیا را به کودک می گویند. مثال زیر میتواند این فرایند را روشن تر سازد: در فرایند رشد سالم کودک با صندلی به گونه ای بازی می کند که انگار یک اسب است.

کودک می تواند با کمک خیال، فرایند نماد سازی را هنگام بازی تمرین کند. اما والدین نرماتیک برای کودک انحراف ایجاد می کنند یعنی توجه کودک را از خیال به سمت واقعیت جلب می کنند و مانع از خیال پردازی کودک می شوند.  در این شرایطی آنها به کودک می گویند این اسب نیست این فقط یک صندلی است. در نتیجه خودی برای کودک خلق می کنند که رنگ و بوی سابجکتیوتی ندارد و جهت آن فقط به سوی عینیت است. در نتیجه تحصیلات و کار که برای آنها بسیار مهم است نیز طبق آیینی صورت می گیرد که هیچ گونه خلاقیتی در آنجا وجود ندارد. در چنین فضایی دنیا برای آنها تا حدی عینی می شود که اصلا حس گیجی نمی کنند. طبق زبان بیون نقص در “عناصر آلفا” وجود دارد. اما بولاس با بیون در این زمینه اختلاف نظری هم دارد. از نظر بیون نقص در کارکرد الفای برخی بیماران به دلیل حسادت و نفرت است. اما مسئله افراد نرماتیک حسادت و نفرت نیست بلکه مسئله اساسی آنها خالی بودن سابجکتیوتی است. این افراد کارکرد آلفا ندارند و نه تنها حسادت و نفرت را تجربه نمی کنند بلکه توانایی درونی سازی ابژه های بیرونی را هم ندارند. برعکس آنها دایماً سابجکتیویتی را به بیرون می رانند. ابژه هایی که این کودکان درونی کرده اند والدینی است که سرزنده نیستند. در نتیجه آنها قادر به همانندسازی با آنها نیستند که بتوانند کارکرد الفا بسازند. در نتیجه این افراد فاقد همدلی هستند. معمولا نه تنها حوصله شنیدن حرف های دیگران را ندارند، تمایلی هم به صحبت کردن درباره مسائل درونی خودشان نیز ندارند چون درکی از مسایل ذهنی وجود ندارد. 

یکی از سوالاتی که بولاس مطرح کرده است این است که چرا در یک خانواده برخی از کودکان نرماتیک می شوند و برخی دیگر نه؟  آیا همه خانواده های نرماتیک لزوماً کودکان نرماتیک خواهند داشت؟ بولاس معتقد است که ممکن است گاهی این اتفاق رخ ندهد. برخی کودکان حتی اگر والدین چنین فضایی را فراهم نکرده باشند راهی برای منعکس کردن می یابند.  ممکن است  آنها از فرد دیگری غیر از اعضای خانواده یا از فضای دیگری بتوانند فضای سابجکتیو را تجربه کنند. حتی ممکن است برخی از آنها به طور سرشتی ظرفیت سابجکتیویتی داشته باشند. آنها با تامل کردن عملکردهای روانی را درونی می کنند و دیالوگ های بین ذهنیتی را جای گزین  بازی بین فردی می کنند. در نتیجه یک ظرفیت درونگری برای خود خلق می کنند که در معنی دار کردن زندگی به آنها کمک می کند. هنگامی که والدین آنها را به سوی نرمال بودن سوق می دهند این کودکان مقاومت می‌کنند و سعی در حفظ سرزندگی خود دارند تا خودشان را از نرمال بودن نجات دهند. حتی چنین کودکانی برخلاف والدینشان تلاش می کنند تا  دنیای سابجکتیو را کشف کنند.

 افراد نرماتیک هنگام دوره بلوغ و نوجوانی  هنگام مواجهه با دردهای روانیِ  آن دوره قادر به نمادسازی دردهایشان نیستند. در عوض آنها توهم منفی را تجربه می کند که تنها نوعی فضای خالی در ذهنشان است. این حذف درد منجر به آمنزیای دایمی میشود . در نتیجه ممکن است آنها از دوران کودکی و نوجوانی شان هیچ چیزی به خاطر نیاورند زیرا قادر به درک دردشان نیستند و تنها فضای خالی را تجربه می کنند. این امر ممکن است زمانی دردناک تر باشد که نوجوان به نظر می رسد همه چیزی که می خواهد را دارد  اما والدین به رفتار اصیل او بی تفاوت هستند.

فروپاشی نرماتیک :

اگر بیماری پسیکوتیک با شکست در جهت یابی واقعیت و عدم تماس با دنیای واقعی شناخته می شود، بیماری نرماتیک با شکست در سابجکتیوتی و عدم حضور برجسته عنصر ذهنیت در زندگی روزانه اش شناخته می شود. بیماری پسیکوتیک با بازگشت به دنیای خیال و توهم شناخته می شود و بیماری نرماتیک با تبدیل شدن به ابژه عینی و گرایش به رفتارهای متعارف شناخته می شود. این افراد، از رویا، حالات ذهنی مغز و زندگی تخیلی فرار می کنند. هنگامی که کارکردها و دفاع های نرماتیک پاسخگو نباشد ممکن است فرد دچار فروپاشی روانی شود.  اگر یکی از والدین بیکار شوند این بیکاری منجر به فروپاشی روانی می شود زیرا خانواده از فضای نرمال وارد فضای بحرانی می شوند. این بحران باعث نمی شود که اعضای خانواده عمیقا فکر یا حس کنند بلکه آنها با این مسئله هم عینی برخورد می کنند. ممکن است رفتار پدر در این شرایط پناه بردن به الکل یا تماشای تلویزیون برای ساعات طولانی باشد. هنگام مواجه با افسردگی به کودک گفته می‌شود که پدرت را تنها بگذار.

این جمله در واقع معادل ذهنی این است که “بخشی از ذهنت را که نگران پدرت است نادیده بگیر”. اعضای خانواده به جای تجربه غم و شوک به سوی کارهایی می روند که متوجه نشوند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. حتی ممکن است ورزش افراطی کنند و ساعتها پیاده روی طولانی داشته باشند زیرا قادر به نمادسازی دردشان نیستند. اختلالات روان تنی خاص و اختلالات خوردن شکل هایی از فرو پاشی نرماتیک است. در اختلال خوردن فرد درد روانی اش را تبدیل به درد جسمی می کند و تلاش می کند تا از بررسی درون‌نگرایانه ریشه های ذهنی استرس طفره رود و ترجیح می دهد تا بر فروپاشی جسمی و مادی  متمرکز شود مانند درد یا اختلال در بخشی از بدن یا سرگرم کردن خودش با صحبت درباره غذا و  تحت نظارت قرار دادن وزن و شکل بدن. از این طریق فرد از فضای ذهنی وارد فضای عینی می شود. در برخی از نوجوانان نرماتیک اعمال ضد نرماتیک دیده می شود که طغیانی است بر علیه خواسته نرمال بودن والدین. یکی از این طغیان ها تمایلات همجنس گرایانه است.

آنها به وسیله این تمایل وارد فضای ضد نرمال می شوند زیرا تمایلات هم جنس گرایانه برای والدین، که تنها خواسته شان نرمال بودن فرزنداشان است، بسیار سخت خواهد بود. همچنین این عمل طغیانی است علیه خود خالی که این نوجوانان احساس می کنند اما قادر به نمادسازی نیستند. اما از نظر بولاس میان این دسته از افراد نرماتیک هم جنس گرا و هم جنس گرایان غیر نرماتیک تفاوتی وجود دارد. نوجوانان هم جنس گرای نرماتیک تمایل زیادی به جر و و بحث با والدین و صحبت کردن درباره تمایلات هم جنس گرایی شان دارند. بولاس معتقد است که  در نهایت طغیان آنها هم نرماتیک است زیرا آنها در این فضا هم تبدیل به یک شی می شوند و ارتباطات زیاد جنسی برقرار می کنند. حتی ممکن است به سمت مواد یا خودکشی بروند زیرا در این سن فضای خالی که در ذهنشان دارند فشار زیادی به آنها وارد می کند و با مصرف مواد سعی در پر کردن آن فضای خالی دارند. 

پیوست


[۱] Arne Jemstedt

[۲] Adam Phillips

[۳] Heimann

[۴] Edith Jacobson

[۵] Giovacchini

[۶] Donnet and Green

[۷] Hedges